رنگ پریده

سر بریدن با پنبه یا تبر؟! مسئله این است!

توی کشور ما دیکتاتوری، دیکتاتوریِ تاریخ‌مصرف‌گذشته‌ایه! یه دیکتاتوریِ منسوخ‌شده داره پیاده می‌شه و خب معلومه این اعتراض و نارضایتی میاره!

  • ۰ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • طاهره الف
    • جمعه ۳۱ فروردين ۹۷

    چی می‌شد مثلاً...؟!



    مغزم... مغزم! دیشب توی تخت اون‌قدر فکر و دغدغه‌ی مختلف توش جمع شده بود که حس می‌کردم سلول‌های خاکستریم شده عین آدامس موزی یک‌ساعت جویده‌شده‌ی نرمِ بی‌مزه‌! حتی برای وبلاگم یکهو اون‌قدر پست و حرف و موضوع پیدا کردم که دلم می‌خواست معجزه شه و پاشم و بنویسم، محضِ سبک شدن این سرِ لعنتی! - که شاید بعد بنویسم‌شون، الله اعلم!

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • طاهره الف
    • سه شنبه ۲۹ اسفند ۹۶

    خستگیِ هزاران ساله

    خسته‌م، خسته‌. فراتر از حد یک آدم طبیعی خسته‌م. به‌قدر هزاران سال و میلیون‌ها انسان، خسته‌م!

  • ۱ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • طاهره الف
    • شنبه ۲۶ اسفند ۹۶

    علی، فقط.

    احتمالاً قبلاً هم گفته باشم -ینی حوصله ندارم پست‌های قبلیم رو بگردم اما به‌نظرم آشنا میاد حرف‌هایی که می‌خوام بزنم- که «ملت عشق» رو با «جاذبه و دافعه‌ی علی» خنثی کردم! توضیح این‌که کتاب اول از الیف شافاک رو وقتی که می‌خوندم ذهنم همه‌ش می‌گفت یه چیزی این وسط درست نیست -یه چیز و چیزهایی توی عرفان شمس و مولوی درست نیست و نیستن. و کتاب دوم از مرتضی مطهری رو که می‌خوندم فهمیدم همه چیز توی عرفان علی (ع) درسته. (و فقط خداوندگار می‌دونه چه ذوقی کردم وقتی آلِنی -بهتر بگم، نادر جانِ جانِ ابراهیمی- با همه‌ی تعارضش با مذهب، به علی رسید و توی این دریای عزیزِ بزرگِ همه‌چیزتموم، ساحل‌نشین شد.)

     

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • طاهره الف
    • جمعه ۲۵ اسفند ۹۶

    دلیل عشق قبول است؟!


    گفتم که تو این پست راجع به عرفان می‌نویسم. می‌نویسم اما نه حالایی که «حلزون‌های خانه‌به‌دوش» شهید سیدمرتضی آوینی رو تموم کردم.

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • طاهره الف
    • دوشنبه ۲۱ اسفند ۹۶

    برای درک خدا، داستان‌نویس شوید!

    یکی از راه‌های کاملاً عملی برای درک خدا و خلقتش اینه که داستان‌نویس بشید. یعنی چنان اساسیه این راه که دیگه هیچ نیازی به سال‌ها تفکر و دود شمع خوردن و بحث کردن و خطابه شنیدن و فلان، نداره! می‌خوای به یه آتئیست ثابت کنی خدا هست؟! خلاصت کنم: بحث کردن باهاش فایده نداره؛ بهش پیشنهاد خدایی بده تا هم خالق رو درک کنه، هم خلقت رو! اغراق هم نمی‌کنم.

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • طاهره الف
    • چهارشنبه ۱۶ اسفند ۹۶

    وبلاگ‌ننویس!


    فکر کردم احتمالاً این اسم بامسمی‌تری برای من باشه چون اساساً‌ وبلاگ‌نویس محسوب نمی‌شم؛ در زمره‌ی دمدمی مزاجان قرار می‌گیرم. و یکی از خصوصیات وبلاگ‌نویس بودن این هستش که پایدار و باقدرت و مکرراً صفحه‌ش رو به‌روزرسانی بکنه. در حالی که من یه‌وقتایی هر روز و حتی چند نوبت میام و دستی به سر و روی این خونه‌ی «رنگ پریده» می‌کشم با ذهن «بی‌مار»م! و یه‌وقتایی از این خونه‌ به حدی متنفر می‌شم که اون رو آینه‌ی دق می‌دونم. و یه‌وقتایی هم، مثل هم‌امروز، بعد ماه‌ها میام توش از هیچی می‌نویسم و می‌رم تا ماه‌های بعد! - خدانیامرزه پدر دمدمی مزاجی رو به طور کل!

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • طاهره الف
    • دوشنبه ۱۴ اسفند ۹۶

    چون برخاستن مرده‌ای از گور!

    چه‌قدر بود این‌جا را متروکه گذاشته بودم؟!

    حدود شش ماه!!

    حالا با یک ذهن کاملاً سفید، فقط دلم خواسته دوباره به‌روزرسانی‌اش کنم. هیچ برای گفتن ندارم، هیچِ هیچ.

    چون برخاستن مُرده‌ای از گور؛ تنها همین.

    از روز ها قبل از عید دیگر آن منِ قبلی نیستم.

  • ۰ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • طاهره الف
    • چهارشنبه ۳ آبان ۹۶

    خاموش و فراموش

    خاموش بِه... فراموش بِه...

    حجم: 7.43 مگابایت
  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • طاهره الف
    • دوشنبه ۱ آبان ۹۶

    چوب‌پنبه و دماغ

    خیلی خیلی وقت پیش حنانه لینکی از وبسایت آقای امیرخانی داده بود که بخوانیم؛ یک‌سری راهکار برای شروع نوشتن و اصلاً خودِ نوشتن!

    یکی از آن‌ها این بود که: [قبل از نوشتن گرم کنید!]

    و من دیدم اصلاً این راهکار راه‌دستِ من نیست اما خب برای وقت‌هایی که مغزم گیرپاژ می‌کند، قفل‌شکنِ مناسبی‌ست!

    فرایندی که آقای امیرخانی برای گرم کردن ذکر کرده بودند این بود که همه‌ی کار هایتان را بکنید و هیچ کاری باقی نماند که موقع نوشتن تمرکزتان را بر هم بزند.

    القصه..

    دیدم امروز باید بنویسم حتی با وجود مغز گیرپاژ کرده‌ام! پس ناچاراً از راهکار ایشان وارد فرایند نگاشتن می‌شوم اما گمان نکنم زیاد عملی باشد!

    آخِر دومین رول دستمال توالت [دقت کنید؛ دستمالِ توالت!] هم دارد تمام می‌شود اما من در هیچ حالتی از دست نشتیِ بینیِ سرما زده‌ام آسایش ندارم! :|


    + همیشه که آدم نباید حرف‌های خوب و سنگین و پرمعنی بزند. گاهی آدم توی شرایط مناسبی نیست خب. مثلاً من حالا خوب‌ترین حرفی که می‌توانم بزنم این است که: لعنت بر منی که وقتی سرما می‌خورم هیچ طبی، اعم از: اسلامی، سنتی و نوین و شیمیایی نمی‌تواند کاری برایم بکند و عملاً بینی و گلویم به همه‌شان می‌گویند: زکی!


    + #بی_اعصاب


  • ۳ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • طاهره الف
    • يكشنبه ۱۰ ارديبهشت ۹۶