رنگ پریده

چون برخاستن مرده‌ای از گور!

چه‌قدر بود این‌جا را متروکه گذاشته بودم؟!

حدود شش ماه!!

حالا با یک ذهن کاملاً سفید، فقط دلم خواسته دوباره به‌روزرسانی‌اش کنم. هیچ برای گفتن ندارم، هیچِ هیچ.

چون برخاستن مُرده‌ای از گور؛ تنها همین.

از روز ها قبل از عید دیگر آن منِ قبلی نیستم.

  • ۰ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • طاهره الف
    • چهارشنبه ۳ آبان ۹۶

    خاموش و فراموش

    خاموش بِه... فراموش بِه...

    حجم: 7.43 مگابایت
  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • طاهره الف
    • دوشنبه ۱ آبان ۹۶

    چوب‌پنبه و دماغ

    خیلی خیلی وقت پیش حنانه لینکی از وبسایت آقای امیرخانی داده بود که بخوانیم؛ یک‌سری راهکار برای شروع نوشتن و اصلاً خودِ نوشتن!

    یکی از آن‌ها این بود که: [قبل از نوشتن گرم کنید!]

    و من دیدم اصلاً این راهکار راه‌دستِ من نیست اما خب برای وقت‌هایی که مغزم گیرپاژ می‌کند، قفل‌شکنِ مناسبی‌ست!

    فرایندی که آقای امیرخانی برای گرم کردن ذکر کرده بودند این بود که همه‌ی کار هایتان را بکنید و هیچ کاری باقی نماند که موقع نوشتن تمرکزتان را بر هم بزند.

    القصه..

    دیدم امروز باید بنویسم حتی با وجود مغز گیرپاژ کرده‌ام! پس ناچاراً از راهکار ایشان وارد فرایند نگاشتن می‌شوم اما گمان نکنم زیاد عملی باشد!

    آخِر دومین رول دستمال توالت [دقت کنید؛ دستمالِ توالت!] هم دارد تمام می‌شود اما من در هیچ حالتی از دست نشتیِ بینیِ سرما زده‌ام آسایش ندارم! :|


    + همیشه که آدم نباید حرف‌های خوب و سنگین و پرمعنی بزند. گاهی آدم توی شرایط مناسبی نیست خب. مثلاً من حالا خوب‌ترین حرفی که می‌توانم بزنم این است که: لعنت بر منی که وقتی سرما می‌خورم هیچ طبی، اعم از: اسلامی، سنتی و نوین و شیمیایی نمی‌تواند کاری برایم بکند و عملاً بینی و گلویم به همه‌شان می‌گویند: زکی!


    + #بی_اعصاب


  • ۳ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • طاهره الف
    • يكشنبه ۱۰ ارديبهشت ۹۶

    نمی‌خواستیم

  • ۵ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • طاهره الف
    • دوشنبه ۲۱ فروردين ۹۶

    وهمیات

    اتفاقاتی افتاد که پدر را به صرافت انداخت برای خرید رایانه ی همراه.

    و اتفاقات دیگری افتاد و بعد از چند بار رفت و آمد به مرکز کامپیوتری، رایانه ی همراه مارک لنوو را با مارک ایسوس عوض کردیم!

    و همین یک دفعه و بعد از کلی بدبختی شانسمان زد و این یکی خراب از آب درنیامد و حالا زیر دستمان است.

    و شاید جالبترین اتفاقِ رخ داده این بود که خاله جان بعد از استقرار این طفلک زیر دست ما، تماسی با اینجانب گرفت برای عرض تبریک و تقدیم بهترین آرزو ها!

    فکر می کنید آرزوی خاله برایم چه بود؟!


    - إن شاء الله باهاش کلی چیزا بنویسی (اشاره به مضمون)


    بگذریم که چه قدر ماتم برد که خاله از کجا قضیه ی نوشتن را می داند و ندایی درونی پاسخ داد که کار مامان جان است:|

     جالبی این اتفاق که من هنوز به روی کسی نیاورده ام این است که وقتی این طفلک زیر دستم قرار می گیرد، به کل ریشه ی حرف و کلماتم را می خشکاند!!

    و من در تلاشی بیهوده به صفحه ی مقابلم زل می زنم و در تلاشی بیهوده تر آهنگی پخش می کنم بلکه حسم بیاید و فرجی شود که نمی شود که نمی شود که نمی شود!

    حالا هم بیخودی دارم می کوبم روی دکمه های این طفلکی و این ها را می نویسم. زیادی به صفحه ی کوچک گوشی ام عادت کرده ام و گمان نمی کنم این هیولای طفلکی بتواند جای گوشی را در نوشتن برایم بگیرد!


  • ۳ پسندیدم
  • ۶ نظر
    • طاهره الف
    • چهارشنبه ۴ اسفند ۹۵

    همون همیشگی

    باران می‌بارد.

    دلم گرفته ای دوست!

    هوای گریه با من..

  • ۳ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • طاهره الف
    • جمعه ۲۹ بهمن ۹۵

    دوربین کنترل محسوس!!!

    چه بگویم به خندوانه و جناب محمدرضای سرشار؟

    مادرم همچین چیزی گفت: این قسمت خندوانه رو ببین! آقای سرشار درباره‌ی نویسندگی چیزای خوبی گفته.

    و من هم خب..

    سرشار بود.. آقای سرشار! رضا رهگذر.. مگر می‌شد گذشت و ندید؟!!

  • ۱ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • طاهره الف
    • چهارشنبه ۲۰ بهمن ۹۵

    و ما رمیت و إذ رمیت..

    چند وقت بود پست ننوشته بودم؟

    پنج روز کمتر از یک ماه!

  • ۱ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • طاهره الف
    • شنبه ۱۶ بهمن ۹۵

    بیدار شدن

    این‌که قرار است مرگ مثل بیداری باشد از خواب، این را دوست دارم!

    دنیای گیج و ویجی شده. آدم آن‌قدر همه چیز را پیچانده که خودش هم دیگر نمی‌داند واقعیت کدام است!

    زندگی‌ها را، زنده‌ها را پیچاندیم به هم و‌ به همه چیز، خوب معلوم است که دیگر نمی‌شود سر و تهِ این دنیا را تشخیص داد!

    البته که سر و تهِ این دنیا خداست و سنت‌های اجتناب‌ناپذیر، مکرر و بی‌خللش!

    ولی مغزم دارد سوت می‌کشد. مثل ساکنانِ پایتخت شده‌ام که می‌دانند بالا سرشان آسمان است اما آلودگی نمی‌گذارد آن را ببینند!!

    من هم، می‌دانم ولی نمی‌دانم.

    کاش یا بمیرم پیش از مرگ، یا بمیرمِ محضِ بی‌بازگشت!

    ولی درد این است که مردنِ الکی هم نمی‌ارزد. تلپی بیفتی بمیری و تمام؟

    نه! نمی‌ارزد که زنده‌ی این عصر باشی و الکی بمیری.. این همه تنگیِ نفس و آخرش هم مرگ در اثر خفگی؟

    بیدار شدن هم باید بیرزد! 

    خدا مرگِ در بستر را نصیبم نکند که اگر می‌خواهد این کار را با من بکند، دیگر بیخیالِ عشقِ بینمان می‌شوم!!!!

    حاضرم در حالِ سوختنِ قلبم سکته کنم، اما از چیزی مثل فشار خون یا تصادف یا غیره و ذلک، نمیرم!

    حاضرم خدا اینجایش را متوقف کند، بگوید می‌برمت به فلان عصر اما قرار است شکنجه‌ات کنند، و من قبول کنم چون آن‌طوری بیدار شدن می‌ارزد!

    آن‌طوری وقتی بیدار می‌شوی، می‌دانی زندگی‌ای کرده‌ای که ارزشِ بیدار شدن را داشته..

    نه بیدار شده‌ای و دیده‌ای زندگی نکرده، مُرده‌ای!

    من، نمی‌خواهم مجانی بمیرم:))


  • ۴ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • طاهره الف
    • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵

    خاطراتِ عمرِ رفته!

    قصه شاید از یک لینک شروع شد..

  • ۴ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • طاهره الف
    • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵