رنگ پریده

رنگ پریده

بی طعم، بی مزه، بی رنگ..
دنیای گیجِ مه آلودِ من این گونه هاست.

پیام های کوتاه

واقعیت/حقیقت

در جهت تموم کردن هر فایلی که باز کردم، مدتیه که مجدداً برگشتم به "حسین وارث آدم" که فصل اولش که سخت‌ترین فصلش بود رو اواخر سال پیش خوندم و اون‌قدر ترسناک بود که رغبت نکردم باز سمتش برم اما اشتباه می‌کردم؛ فصل‌های بعدی راحت‌تر فهم می‌شدن و از نظر محتوا خوب‌تر، قابل‌قبول‌تر و کم‌شائبه‌تر از شروع و ابتدای کتاب بودن.

نویسندگی کتاب

بسم الله الرحمن الرحیم!

با تأخیرِ فراوان -که نشأت گرفته از این موضوع که به بلاگ سر نمی‌زنم زیاد- شرکت می‌کنم توی این چالش که به دعوت حنانه، ناچار به انجامش شدم!

...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

این هم یکی دیگر...



V for Vendetta

1984

فریدون سه پسر داشت


کتابِ خوب | آویزِ بی‌سروسامانیِ افکار

وقتی مغز، بی‌سروسامونه و هر لحظه با افکار و خیالات و وهمیات مختلف و حتی متضاد، پر و فلج می‌شه، کتابِ خوب خوندن یه لذت کامل و وافره! مثلِ این‌که چندتا جمله-آویز از متن اون کتاب خوب پیدا کنی و هر فکرتو به یکیش آویزون کنی؛ منظم و مرتب و خلاصه.

اخیراً یه کتابِ خوب رو تموم کردم. مردی در تبعیدِ ابدی، اثر نادر جان ابراهیمی -داستان زندگی ملاصدرای شیرازی، صدرالمتألهین.

سر بریدن با پنبه یا تبر؟! مسئله این است!

توی کشور ما دیکتاتوری، دیکتاتوریِ تاریخ‌مصرف‌گذشته‌ایه! یه دیکتاتوریِ منسوخ‌شده داره پیاده می‌شه و خب معلومه این اعتراض و نارضایتی میاره!

چی می‌شد مثلاً...؟!



مغزم... مغزم! دیشب توی تخت اون‌قدر فکر و دغدغه‌ی مختلف توش جمع شده بود که حس می‌کردم سلول‌های خاکستریم شده عین آدامس موزی یک‌ساعت جویده‌شده‌ی نرمِ بی‌مزه‌! حتی برای وبلاگم یکهو اون‌قدر پست و حرف و موضوع پیدا کردم که دلم می‌خواست معجزه شه و پاشم و بنویسم، محضِ سبک شدن این سرِ لعنتی! - که شاید بعد بنویسم‌شون، الله اعلم!

خستگیِ هزاران ساله

خسته‌م، خسته‌. فراتر از حد یک آدم طبیعی خسته‌م. به‌قدر هزاران سال و میلیون‌ها انسان، خسته‌م!

علی، فقط.

احتمالاً قبلاً هم گفته باشم -ینی حوصله ندارم پست‌های قبلیم رو بگردم اما به‌نظرم آشنا میاد حرف‌هایی که می‌خوام بزنم- که «ملت عشق» رو با «جاذبه و دافعه‌ی علی» خنثی کردم! توضیح این‌که کتاب اول از الیف شافاک رو وقتی که می‌خوندم ذهنم همه‌ش می‌گفت یه چیزی این وسط درست نیست -یه چیز و چیزهایی توی عرفان شمس و مولوی درست نیست و نیستن. و کتاب دوم از مرتضی مطهری رو که می‌خوندم فهمیدم همه چیز توی عرفان علی (ع) درسته. (و فقط خداوندگار می‌دونه چه ذوقی کردم وقتی آلِنی -بهتر بگم، نادر جانِ جانِ ابراهیمی- با همه‌ی تعارضش با مذهب، به علی رسید و توی این دریای عزیزِ بزرگِ همه‌چیزتموم، ساحل‌نشین شد.)

 

دلیل عشق قبول است؟!


گفتم که تو این پست راجع به عرفان می‌نویسم. می‌نویسم اما نه حالایی که «حلزون‌های خانه‌به‌دوش» شهید سیدمرتضی آوینی رو تموم کردم.