رنگ پریده

رنگ پریده

بی طعم، بی مزه، بی رنگ..
دنیای گیجِ مه آلودِ من این گونه هاست.

پیام های کوتاه

سیاهی موهایم رفت.


 

بلند شده‌اند؛ بلندتر از همیشه‌ای که مامان با یک قرچ قیچی کوتاهشان می‌کرد. بلند شده‌اند، آن‌قدر که دستم می‌رسد که پیش بیاورمشان. همین باعث شده که بیخیالِ پخش‌وپلاشدنِ مثل یال شیرشان بشوم و بازشان کنم و هی با خودم خوش بگذرانم.

بازشان کردم. نور لپ‌تاپ خورد بهشان. دیدم در همان یک نگاه، بیشتر از سه / چهار موی سفید به چشمم خورده؛ موی مرده‌ی سفید. یادم آمد به دیروز که باز موی سفید پیدا کرده‌بودم و مامان گفته‌بود: «دوتا؟! از صدتا هم بیشترن!» چرا سفید شده‌اند وقتی هنوز بیست‌وسه‌ساله‌ام؟! ناگهان مرگ را، زوال را، پشت‌درد و تنگی نفس را چه نزدیک دیدم به منِ بیست‌وسه‌ساله‌ی پیرشده‌ی هنوز روی نقطه‌ی صفر...

شک کردم: من به صبرِ کوچکِ چهل‌ساله‌ی خدا می‌رسم؟ دوام می‌آورم؟

شاید همان بهتر باشد که مامان قیچی‌شان کند تا نفهمم چه زود دارم پیر می‌شوم.


منزوی

مامان گفت: «آدمِ منزوی!»

واقعیت/حقیقت

در جهت تموم کردن هر فایلی که باز کردم، مدتیه که مجدداً برگشتم به "حسین وارث آدم" که فصل اولش که سخت‌ترین فصلش بود رو اواخر سال پیش خوندم و اون‌قدر ترسناک بود که رغبت نکردم باز سمتش برم اما اشتباه می‌کردم؛ فصل‌های بعدی راحت‌تر فهم می‌شدن و از نظر محتوا خوب‌تر، قابل‌قبول‌تر و کم‌شائبه‌تر از شروع و ابتدای کتاب بودن.

نویسندگی کتاب

بسم الله الرحمن الرحیم!

با تأخیرِ فراوان -که نشأت گرفته از این موضوع که به بلاگ سر نمی‌زنم زیاد- شرکت می‌کنم توی این چالش که به دعوت حنانه، ناچار به انجامش شدم!

...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

این هم یکی دیگر...



V for Vendetta

1984

فریدون سه پسر داشت


کتابِ خوب | آویزِ بی‌سروسامانیِ افکار

وقتی مغز، بی‌سروسامونه و هر لحظه با افکار و خیالات و وهمیات مختلف و حتی متضاد، پر و فلج می‌شه، کتابِ خوب خوندن یه لذت کامل و وافره! مثلِ این‌که چندتا جمله-آویز از متن اون کتاب خوب پیدا کنی و هر فکرتو به یکیش آویزون کنی؛ منظم و مرتب و خلاصه.

اخیراً یه کتابِ خوب رو تموم کردم. مردی در تبعیدِ ابدی، اثر نادر جان ابراهیمی -داستان زندگی ملاصدرای شیرازی، صدرالمتألهین.

سر بریدن با پنبه یا تبر؟! مسئله این است!

توی کشور ما دیکتاتوری، دیکتاتوریِ تاریخ‌مصرف‌گذشته‌ایه! یه دیکتاتوریِ منسوخ‌شده داره پیاده می‌شه و خب معلومه این اعتراض و نارضایتی میاره!

چی می‌شد مثلاً...؟!



مغزم... مغزم! دیشب توی تخت اون‌قدر فکر و دغدغه‌ی مختلف توش جمع شده بود که حس می‌کردم سلول‌های خاکستریم شده عین آدامس موزی یک‌ساعت جویده‌شده‌ی نرمِ بی‌مزه‌! حتی برای وبلاگم یکهو اون‌قدر پست و حرف و موضوع پیدا کردم که دلم می‌خواست معجزه شه و پاشم و بنویسم، محضِ سبک شدن این سرِ لعنتی! - که شاید بعد بنویسم‌شون، الله اعلم!

خستگیِ هزاران ساله

خسته‌م، خسته‌. فراتر از حد یک آدم طبیعی خسته‌م. به‌قدر هزاران سال و میلیون‌ها انسان، خسته‌م!