رنگ پریده

رنگ پریده

بی طعم، بی مزه، بی رنگ..
دنیای گیجِ مه آلودِ من این گونه هاست.

پیام های کوتاه

ألا به ذکرش.. :)

دیشب میخواستم وبلاگم را به روز کنم اما خب، فرستاده هایش جلویم را بی اینکه بفهمند، گرفتند:)

من اکثر مواقع، آدمِ بدِ قصه هستم.. دعوا می کنم.. اخم می کنم.. جدی هستم.. بدانم مهم های زندگی ام در اشتباه هستند، از هیچ فعل خشنی دریغ نمی کنم برای بازگرداندنشان!

افتخار کردنی نیست.. این وضع را می گویم! اینکه مهربانی کردن هایم تیغ تیغی اند، اصلاً افتخار کردنی نیست.

اما خب، دلیل دارد!

به حس هایم نیاز نداشتم! انداختمشان گوشه ی دلم.. ولی لعنتی ها نمی پوسند تا از شرشان خلاص شوم!

نه که عاشق یک جنس مذکر به جز پدر و برادرم باشم، نه!!! این را به دوستانم بگویید بهتان می خندند!

به طور کل تمام احساساتم را می گویم.. تمامِ چیزی که یک دختر را دختر می کند!

اما خب، گفتم که لعنتی ها نمی پوسند.. فقط تا وقتی بخواهم و بتوانم مقاومت کنم، قایم می شوند!

یک وقت هایی هم، مثل دیروز غروب، مثل عاشق هایی که یکهویی می زند به سرشان، من هم یکهویی می زند به دلم!

این اسید معده ی (!) لعنتی از گوشه ی سمتِ چپِ تپنده ی میان قفسه ی سینه ام بالا می زند.. قفسه ی سینه ام را می سوزاند.. راه گلویم را می بندد.. طعم دهانم را عینهو زهرمار می کند و پوزخند و زهرخند و لرزش چانه و گاهی هم باران، می شود نتیجه اش!

آن وقت من در حالی که باران می شوم روی قبر آرزو ها و جوانی ام، مشت می کوبم.. مثل یک دختر بچه ی تخسِ لوس که اسباب بازی ای را که می خواسته برایش نخریده اند!

بی صدا داد می زنم: دیگه نمیخوامت!..

چانه ام می لرزد: ازت بدم میاد!..

 لبم می لرزد: نمیبینی، نه؟! الو! میشنوی؟!

بعد از باران هم، یک ابریِ فوق خاکستری می شوم!

اما تهِ تهش، نه او به رویم می آورد که گفتم ازش متنفرم! نه من به روی خودم می آورم که گفتم دیگر دعا نمی کنم و نماز نمی خوانم و فرصت مناسبش که برسد خودم را تمام می کنم!

مثل یک دختر بچه ی لوسِ تخس، که تهِ تهش توی بغل مادرش آرام می گیرد و آخر سر هم می رود پی بازی اش و دیگر هیچکدام به روی هم نمی آورند که چه شده بود اصلاً!

آخر سر هم، تکه تکه های دل و احساسم را جمع می کنم.. می اندازمش همان گوشه های قلبم.. یک لبخند پت و پهن می زنم و می شوم همان آدم شوخ و کم احساس!

تا به حال نشده که طوفان هایم، تا بیشتر از اذان و نمازِ بعدی دوام بیاورند.. نه که من پاک باشم، نه اصلاً!

او زیادی خوب است:))

من منت کشی نمی کنم.. ولی دلم که آرام می گیرد، می فهمم باز هم به معرفت او! رهایم که نمی کند،هیچ.. پاسخش به تمام درشتی هایم که اصلاً هم حق او نیستند، آرامشیست که حالم را تسکین می دهد.

شوخی که نیست.. او توی همه ی چیز های خوب خداست! مخصوصاً توی عاشقی کردن:))



+ ای انسان! همه چیز را برای تو و تو را برای خودم آفریدم! / حدیث قدسی

منبعش را یادم نمی آید.. اما اصلش را یادم نمی رود:)



پانوشت: اولین پستم با رایانه ی خسته جانم که از همه جایش صدا های مختلف درمی آید!!D:

پست های قبلی را هم تغییر قیافه دادم جهت تسهیل در امر خوانش!:)

نظرات  (۱)

ای انسان...همه چیز را برای تو، و تورا برای خودم آفریدم :)

پاسخ:
بلی:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">