همه اش از یک نیم چاشت شروع شد!


وقتی همه ی خوراکی هایی که برای چند روز به عنوان میان وعده داشتیم، به یک نیم چاشت ختم شد.. نمی دانم! راستش اصلاً نمی دانم!

تاریخ مصرفش گذشته بود.. چند روز بیشتر از خریدش نمی گذشت اما یکی، دو ماه از تاریخش گذشته بود!

داشتم به این فکر می کردم.. چه چیز هایی در زندگی ام تاریخ مصرفشان گذشته؟!

یعنی دوست دارم ازشان استفاده کنم اما دردی از من دوا نمی کنند!

می بینم، پول است! 

بیست سال پیش، والدینم پول لازم داشتند تا سالم بمانم و حالا.. پول هست.. هر چه ضروری باشد می خرم.. اما به کارم نمی آید! یعنی دیگر لذتی ندارد.. دیگر آب از سرم گذشته و به آن کار اصلی نمی آید!

می بینم، گوش می خواستم!

که همان موقع که ده / دوازده ساله بودم، بنشیند و حرف هایم را فقط بشنود.. فقط به درد و دل هایم گوش کند تا سبک شوم و هی رسوب نکنم!

حالا دوستانی دارم شدیداً محرم! اما حرفم نمی آید.. این سکوت، آن قدر رسوب کرده که دلم زیر درد هایم فسیل شده.. همان مثل معروف: آب از سرم گذشته! حالا بخواهم هم نمی توانم دردم را به کسی بگویم!

می بینم، سلامتی می خواستم!

تا شادمانه توی کوچه بدوم و بازی کنم.. نه اینکه خاطرات خوبم توی بیمارستان باشد!

حالا اما.. وقتی پیر شده ام.. رسوب زده ام.. کودکی ام را یک عالم درد و مرض و دوا و نداری به باد داده.. نوجوانی ام به جای شر و شور بودن به تلخی گذشته.. حالا که عادت کرده ام..

حالا سلامتی به چه کارم می آید؟! 

آب..

از..

سرم..

گذشته!

:)

بعد نشستم و فکر کردم.. تمام مدتی که نیم چاشت جلویم بود، نخوردمش! نمی دانستم تاریخ مصرفش گذشته.. مدام نقشه می کشیدم با چای صبحانه بخورمش.. اما حتی بسته اش را هم باز نکردم!

من..

اسم..

این..

را..

می گذارم:..

«حکمت!»

:)


پانوشت: الهی رضا برضائک و تسلیما بأمرک..