رنگ پریده

رنگ پریده

بی طعم، بی مزه، بی رنگ..
دنیای گیجِ مه آلودِ من این گونه هاست.

پیام های کوتاه

راهی که دل رفت

بالاخره بعد از مدت ها راهی را رفتم که دلم می خواست:)

می دانم تقریباً همه فکر می کنند که من خودم دوست دارم موجود گوشه گیری باشم ولی این طور نیست.. حوصله ی شرح مفصلش را ندارم.. من فقط میلِ به خیلی چیز ها را به خاطر نبود امکانات، توی خودم از بین برده ام.

یکیش هم میل به مسافرت و مهمانی رفتن..

دیروز نمی دانم بعد از دقیقاً چند مدت رفتم به مهمانی ای مسافرت گونه! ییلاق.. خانه ی خاله.

بدک نبود.. حقیقتاً همین را دارم بگویم..!

حرف زدیم.. خندیدیم.. چیز هایی خواندم..

اما از آن طرف، توی آن طبیعتی که دوست داری بروی بیرون و همه جا را بگردی، من فقط نشستم یک گوشه ی خانه و رفتن بقیه را تماشا کردم!

موقع برگشتن هم نزدیک غروب بود.. نزدیک که نه، خودِ غروب بود. پائین تر های جاده از وسط جنگل رد می شد.. از پنجره ی ماشین که به بیرون زل زده بودم، برای فقط چند ثانیه تصویری دیدم که لبخند به لبم آورد و به وجد آمدم.

پائین کوه ها، بین دره ها و کوه های دیگری که شهر را احاطه کرده بودند، پر ابر بود.. آخر منظره هم به دریا می رسید.. همه چیز شده بود مثل پیشروی دریای کف آلود تا کوهپایه ی کوه های دور شهر! و این دریا هی لابه لای درختان کنار جاده تکه تکه می شد.. دور بود و قشنگ.. وهم انگیز.. سوژه برای عکاس و لوکیشن برای نویسنده و نفس برای چشم و ریه و دل!


+ آن بالا یاد "گیله مرد ریز نقش کوچک اندام" گفتن های "عسل بانوی آذری" افتادم!

چرا نادر ابراهیمی یک مرد نامحرم بود؟(معنی این جمله را فقط عده ی خاصی می فهمند:|)

و چرا این قدر دیر کشفش کردم؟

لامذهب نوشته هایش عشق کلمه ای من اند! بازی بازی های دوست داشتنی یک مرد عاشق پیشه شاید که وقتی می خوانمشان رگ و پی دلم به هیجان می آید!


++ شب شده بود.. از کوه آمدیم پائین.. یک توک پا رفتیم خانه ی خاله ی بزرگترم.

پسر خاله ام را که دیدم، جفتمان زدیم زیرخنده.. بلند بلند!

کچل شده بود:))

از امروز رسماً سرباز محسوب می شود.. زشت شده بود کمی!

عدم حضورش را حس خواهم کرد.. این را مطمئنم!

توی کل فامیل همین یک عدد پسر خاله (سه سال کوچکتر از من) و یک عدد دیگر پسر عمو (چهار سال کوچکتر از من) هستند که حتی بیشتر از دختر ها با این دو راحتم.. راحت نه از این نظر که همه چیز را بهشان بگویم، نه! راحت نمی دانم از چه نظر.. فقط با این دو نفر راحتم، همین.

حالا یکیشان دارد می رود سربازی.. یکی دیگر هم از آن نخبه هاست.. خطر تهران رفتنش برای دانشگاه بسیار زیاد است!!!

کاش این قدر بزرگ نمی شدند این دو تا:))

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">