خندوانه‌ی دیشب را امروز دیدم..

رامبد از رضا پرسید: ده سال دیگه‌ت چه طوریه؟

مثل این بود که جلوی عاشق اسمی شبیه اسم عشقش را بگویند! میان حال نسبتاً خوب، دمغ شدم..

منِ ده سال دیگر کجا هستم؟ 

همین گونه‌ام؟! اگر بله که بیخیال ده سال بیشتر زندگی کردن! مگر مغز خر خورده‌ام؟!!!

چه قدر عجیب به معجزه نیاز دارم!

شاید همه بگویند: کی از ده سال دیگه‌ش خبر داره؟ شاید اصلاً زنده نباشیم.

باشد، قبول! اصلاً خبر هم نه! 

دل خواسته..


دل خواسته‌ی من برای ده سال دیگر داشتن چند جلد کتاب چاپی نیست..

دل خواسته‌ام، معجزه است.. 

می‌خواهم مادر باشم!


+ خودم را مشغول می‌کنم که یادم برود که از چه چیز هایی حقیقتاً زجر می‌کشم و خواهم کشید.. مشغولم فقط برای اینکه فکر زیادی نکنم..

می‌گویم اصلاً اهل مُسَکن نیستم.. دروغ است!

مُسَکن یعنی من که برای فکر نکردن به خیلی چیز ها، خودم را گرم نوشتن چندین داستان همزمان کرده‌ام!

من هر ثانیه که به کاری مشغولم یعنی دارم مُسَکن مصرف می‌کنم، نه دارو..