خیلی ناگهانی یاد چیزی افتادم.. 

یکی از جا هایی که همیشه از حضور نداشتن در آن غبطه می خورم مربوط می شود به اتفاقی که برای مادر و پدرم افتاد.

بنده ی خدایی گفت: من امام حسین رو قبول دارم ولی اینکه علی اصغر رو برد و اون اتفاق افتاد خب واقعاً اشتباه کرد.


دوست داشتم آن روز کنار پدر و مادرم بودم و با کمی توضیحات برای ایشان مسئله را روشن تر می کردم. البته من کارشناس امور دینی نیستم اما خب این ها هم دلایلی نیستند که خیلی تخصص بخواهند. یک سری دلایل خودمانی می گویم. یک سری دلیل کوتاه. یک سری دلایل که از عقل ناقص من سر چشمه گرفته اند و اصلاً ممکن است درست نباشند، هوم؟


اول اینکه: امام حسین (ع) اصلاً نرفته بود که بجنگد!

نامه ی صلح و بیا مولا برایش نوشتند. هجده هزار تا. به قدر بار یک شتر..

خودمانیم، می توانست اصلاً توجه نکند و نرود، نه؟

خب حقیقتش، نه!

وقتی حتی توی خانه ی خدا، اصلاً حین انجام مناسک حج هم جانش در خطر بود و قصد کشتنش را داشتند، پس کجا باید می رفت؟

باید با یزید بیعت می کرد؟

شرابخواری و زن بازی و چه و چه ی یزید را کار ندارم.. اینکه حسین (ع) با او بیعت نکرد یک دلیل خیلی ریشه ای تر از این حرف ها هم داشت.. یک دلیل که ریشه اش پشت در یک خانه توی مدینه بود.. دلیلش اصلاً ریشه ای داشت خیلی خیلی قبل تر از این ها.. تو بگیر از آغاز خلقت و از غدیر!

یزید زن باز بود، شرابخوار بود، باشد.. بله، بود!

ولی دلیل بیعت نکردن حسین (ع) با او فقط همین چیز ها نبود و خیلی چیز های مهمتری در کار بود که فهمیدنشان خیلی هم سخت نیست اگر صدا و سیما به جای فقط مداحی پخش کردن و پرچم سیاه زدن، یک کارشناس بیاورد که توضیح بدهد این دلایل اصلی را!!! 

یا بنشینیم کمی آثار استاد مرتضی مطهری را بخوانیم اصلاً! 

خلاصه که خوب نیست دلایل حسین (ع) برای بیعت نکردن با یزید را در حد این چیز ها نزول دهیم..

بگذریم! گفتم هیچ کجا برای حسین (ع) و خانواده اش امن نبود.. 

آن وقت خودمانیم، یکی چراغ سبز نشان دهد که بیا تا پناهت بدهم، ما باشیم نمی رویم دنبالش؟ 

مخصوصاً اگر بدانیم آن یکی، خیلی به پدرمان مدیون است..

می دانیم که! خیلی قبل تر از این ماجرا ها، علی (ع) در کوفه حکومت می کرد و مردم آن جا از نزدیک عدالت او را دیده بودند.. آن وقت همان مردم برای حسین (ع) نامه نوشتند که بیا اینجا..

حالا دوباره می پرسم: ما باشیم نمی رویم؟

پس حسین (ع) اصلاً برای جنگ نرفته بود.. رفته بود تا با خانوده اش یک جای امنی ساکن شود.. اینکه یکهو جلوی راهش را گرفتند و پشتش را خالی کردند که دیگر تقصیر او نبود، بود؟

نکند باید از همان جا برمی گشت تا در مدینه شهیدش می کردند؟



دوم اینکه: فرض کنیم..

مثلاً فرزند یک پدر، خیلی بیمار است.. جانش در خطر است و ممکن است خدایی نکرده نتواند دوام بیاورد.

ولی آن پدر پول توی دست و بالش نباشد که بتواند هزینه های درمان فرزندش را بدهد. 

حالا فرض کنیم یکی توی فامیلشان هست که پول دار است و بی دلیل با این پدر سر جنگ دارد.

آن وقت، به نظر شما آن پدر به خاطر جان فرزندش نمی رود پیش او؟

الله وکیلی نمی رود؟

همان الله وکیلی، حسین (ع) پدر بود.. پدر! چه فرقی می کند امام یا غیر امام؟ جان فرزند برای هر پدری مهم است، نیست؟

آن وقت همین پدر، همه را از دست داده، یک بچه ی شش ماهه ی رو به موت مانده روی دستش..

ناچار نمی شود برود و بگوید که این طفل بی گناه مرا آب بدهید؟

الله وکیلی ناچار نمی شود؟

اینجای قضیه دیگر برمی گردد به انصاف طرف.. یکی با انصاف است و جان طفلی بی گناه را به خاطر یک مسئله ی بزرگانه به خطر نمی اندازد..

یکی هم بی انصاف است و با تیر سه شعبه جان همان طفل را می گیرد تا برای آن پدر یک پسر بیست و چند ساله ی بیمار بماند و خانواده ای بی پناه و یک تاریخ، تنهایی..!



سوم اینکه: حسین (ع) معصوم بود!

معصوم بالذات هم بود.. یعنی از اول خلقتش هیچ گناه و لغو و خطایی در ذاتش وجود نداشت تا آخر.. یعنی عقلش کامل بود و جهان بینی اش معصومانه (بدون لغو و خطا)..

آیا ما هم می توانیم ادعا کنیم که معصوم هستیم؟ 

نه! ما کنار خطا هایمان یک "آدمیزاد جایز الخطاست" می گذاریم و رد می شویم!

ما می توانیم ادعا کنیم عقلمان کامل و معصومانه است؟

نه! دو دقیقه که فکر کنیم می توانیم یک طومار از اشتباهاتمان که از احساساتی شدن و بی عقلیِ در لحظه اتفاق افتاده اند را کنار هم ردیف کنیم!

آن وقت مایی که خودمان می دانیم کارمان می لنگد، می توانیم ادعا کنیم که حسین (ع) اشتباه کرد که رفت کربلا؟

چه طور این ادعا را بکنیم وقتی جهان را با چشمان او ندیده ایم؟

چه طور این ادعا را بکنیم وقتی عقلمان به کمالِ عقل او نرسیده؟

آیا این، خودش یک نوع قضاوت کردن نیست؟



در آخر باز هم می گویم این ها از عقل ناقص من درآمده اند و هر کسی می تواند درستیشان را نقض کند.

ولی شاید بد نباشد که کمی انصاف بدهیم و حقیقت کربلا را بخوانیم و درباره اش فکر کنیم و بفهمیمش، نه اینکه بر اساس شنیده ها نظر بدهیم، هوم؟