رنگ پریده

رنگ پریده

بی طعم، بی مزه، بی رنگ..
دنیای گیجِ مه آلودِ من این گونه هاست.

پیام های کوتاه

طفلی ما ها!

محرم نزدیک است و چه طفلی هستم من..!


اینجا دیگر به شناخت واقعه ی کربلا و عاشورا کار ندارم.. اینجا حتی به هزینه های میلیاردی و انواع مد محرم و مداحی ها و عزاداری های کاملاً سخیف هم کار ندارم و نمی خواهم راجع به شایعاتی که درباره ی این واقعه در طول تاریخ ساخته اند و باز هم می سازند و شبهه هایی که می اندازند و مزاحمت هایی که بعضی از عزاداری ها برای مردم ایجاد می کنند، حرف بزنم.


اینجا می خواهم کمی دل بدهم و دل ببرم!

فکر کن!


از قبل از اذان مغرب دلت بجوشد.. 

راهی شوی به مسجد محل..

آخرین مد سال را هم زده باشی: یک تیپ ساده ی سیاهِ رنگِ عشق با یک شالِ سبز و چادر سیاهِ جان! و یا یک پیراهن و شلوار پارچه ای و مردانه برای آقایان!..

می رسی دم مسجد.. می بینی یک عالمه آدم هم دلشان جوشیده و آمده اند!

می پرسی ببینی چه کسی نذری دارد..

می روی و می گویی: کمک نمیخواین؟


یا که می روی توی آبدارخانه تا مقدمات چای و چیز های دیگر را فراهم کنی..

یا اصلاً می روی پشت دیوار و به صدای مداح هایی که دارند برای مراسم تمرین می کنند، یواشکی گوش می دهی!

یا با دختر های محل مسجد را تر و تمیز می کنی!


بعد مؤذن از پیش چشمت رد می شود و می رود پشت بام و تو می روی که وضویت را تجدید کنی..

جوشش دلت بیشتر می شود!

اذان که می گویند، قلبت می لرزد..

به کمک بقیه جانماز ها را پهن می کنی و می ایستی منتظر تا جماعت تشکیل شود و امام جماعت بیاید.. دلت باز هم می جوشد!


نماز را که با بقیه خواندی، می نشینی پای دو کلمه حرف و حدیث و احکامی که سخنران می گوید.. اگر حرف هایش امروزی و دغدغه مند باشد با تمام وجود گوش می دهی!


بعد از آن هم فقط عشق می کنی، همین!

نذری ها را آماده می کنی.. به بچه های دیگر برای انجام کار ها کمک می کنی.. چای و خرما پخش می کنی و خلاصه اش که همان عشق می کنی!


مراسم شروع می شود.. یک گوشه کنار دوستانت می ایستی..

مداح می خواند.. دل می دهی.. اشک می ریزی..

شور می خواند.. دو دمه.. دم می گیری و ضجه می زنی..

سینه ات می سوزد.. سینه می زنی..

چادرت را می کشی روی صورتت و زار می زنی..


صدای دسته می آید..

آخ! آخ! آخ!

عجب چیزیست.. مداحی ها و دم ها و حسین گفتن ها با هم درمی آمیزد..


مسجد محله آن شب میزبان است.. قرار است تا نیمه های شب هی دسته بیاید و برود..

هی شور راه می افتد.. هی میان جماعت چای و حلوا و شیر پخش می کنی.. هی ضجه می زنی.. اشک می ریزی.. دلت می رود..


بعد می نشینی یک کنج خلوت.. با همان اشک های دم مشکت زیارت عاشورا می خوانی!


اگر دوستانت پایه باشند، با یکی از دسته ها می روی تا مسجد یا امامزاده ی محله ی دیگر!!

پشت دسته.. راه می روی.. سینه می زنی.. بغض می کنی.. چانه ات می لرزد.. با مداح زمزمه می کنی.. شور می گیرند، شور می گیری.. اشک هایت یکی پس از دیگری راه می گیرند روی صورتت.. خیره ی پرچمی می شوی که یکی دارد آن جلو تکانش می دهد..


آخ! آخ!

عجب چیزیست..

آخرش مثل پر قو سبک می شوی! 

اصلاً حالت جوری خوب می شود که دیگر درد ها و مشکلاتت برایت بی رنگ می شوند.

اصلاً یک جوری می شوی غیر قابل بحث و تصور!


برای همین است که نزدیک محرم دیگر خیلی ها بی تاب می شوند.

دلشان تنگ می شوند.

با خیرگی و ذوق و لبخند می گویند: کاش زودتر محرم شه!

و قلبشان می کوبد که یعنی، بله!


نمی دانم من و نصف بیشتر مردم دنیا چگونه بدون تجربه ی چنین خاطراتی دوام آورده ایم!

من برای خودم یک هیئت یک نفره ی کوچک درست می کنم ولی خب..

طفلی ما هایی که این مراسمات را از نزدیک لمس نکرده ایم!

طفلی ما ها..

  • طاهره الف

عزاداری

محرم

مداحی

مسجد

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">