قصه از آن جا شروع شد که مردی، پیاده آمد!


آهنگ کوچه باغ‌های نشابور را گوش داده‌اید؟!

من با آن بغض می‌کنم! 

نفس می‌کشم.. عشق می‌کنم!


مردی پیاده آمده تا روستای تو..


همه چیز از آن جا شروع شد که یک پزشک سی ساله‌ی تهرانی، راهش را میان کوه‌های شمال گم کرد و..

دخترک چوپانی را دید و..

هم قدمش رفت تا روستای دخترکِ شانزده ساله‌ی سیاه چشمِ مظلوم نگاه!


چه قدر با آن‌ها لبخند زدم..

درد کشیدم..

خندیدم..

گریه کردم..

بغض کردم.. سینه‌ام سوخت.. حقیقتاً سوخت.. واقعاً سوختم!


همه چیز از همان جا شروع شد که مردی پیاده به روستایی رفت!

و من عاشق شدم.. 

عاشق! آری، عاشق!

من عاشق زوجی شدم که خودم خلقشان کردم!!

خدا را حالا بهتر می‌فهمم.. او هم عاشق مخلوقاتش است، نه؟!


من هم عاشق حبیب و خورشیدم!

از عشق، نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر!

یک وقت‌هایی نمی‌فهمم، واقعاً حبیب و خورشیدِ من فقط آدم‌های قصه‌ام بوده‌اند؟!

پس چرا از لوسِمی بدم می‌آید این قدر؟! 


گه گاه اگر سر به هوا می‌شوم، چه عیب؟!

گه گاه می زند به سر من هوای تو!


قصه از آن جا شروع شد که مردی پیاده به روستای خورشید رفت..

و عشق شد شروعِ همه چیز!

او را به تهران کشاند.. حبیب را به جنوب..

او را برد اهواز.. حبیب را آورد تهران..

او را آورد تهران و حبیب رفت جبهه!

نفس‌هایی سوختند.. موجی آمد.. دردی پیچید و حبیب رفت..!


این آهنگ را اگر گوش نداده‌اید، حتماً گوش بدهید! 

من با آن خاطره دارم..

خاطره از روز هایی که می‌نوشتمش قصه‌ی حبیب و خورشید را!

قصه‌ی مردی که پیاده به روستایی رفت!

مِهر پارسال، قصه‌شان رفت روی سایتی که دیگر نیست..

مهر پارسال، چه شور و شیرین بود حس‌هایم!


دلم هوایشان را کرده!

من که این‌طور عاشق مخلوقاتم هستم..

عشق خدا چه قدر است؟!