خاک های نرم کوشک را اخیراً خوانده ام. خاطره ای تویش بود مربوط به شب عملیات. بچه ها خورده بودند به یک میدان مین شناسایی نشده و حاج عبدالحسین دست به دامان ائمه شده بود. بعد هم دستور داد همه از میدان مین رد بشوند!!
فکر می کنید چه شد؟ هیچ! همه رد شدند. صحیح و سلامت. فردا صبح روی مین ها ردپای بچه ها بود و جالب اینکه آن مین ها بعداً عمل کردند!!!

دیروز خبر رسید که در حله تعداد زیادی از هموطنان و غیر هموطنانم طی یک عملیات تروریستی شهید شدند. 
فکر می کنید چه شد؟ هیچ! عده ای عزادار شدند و عده ای از هموطنان دیگرم شادان!
و فکر من رفت به شب عملیات و نقطه ی رهایی..
فکر کردم، برای آن هایی که مین های خنثی نشده را خنثی کردند، مگر مشکلی پیش می آمد اگر این یکی بمب را هم خنثی می کردند تا دشمن و هموطن شاد نشویم؟!
می دانید به چه رسیدم؟ 
به پشت در خانه ی علی.. به محراب خونین علی.. به کنج تنهایی خانه ی حسن.. به گودال و به گودال و به گودال..
خیلی نزدیکیم.. بویش را حس می کنم.. می بینم.. می شنوم..
آن وقت که حسین به کربلا می رفت، مگر خدا نمی توانست هزار معجزه رو کند؟ چرا نکرد؟
چون وقتِ محک بود نه مدد..
وقتی علی را کشتند، خیلی ها خوشحال شدند، نه؟ 
مثل حالا:))
ما افتاده ایم توی محک.. داریم هم می خوریم.. حق یکیست.. تغییر نمی کند و تغییر جهت نمی دهد.. ولی ما تغییر می کنیم و تغییر جهت می دهیم.
حق محک می زند و بعد مدد می دهد!
و ما به طرز وحشتناکی حواسمان نیست..
اگر حواسمان بود، برای شهادت عده ای، عده ای دیگر دلشان خنک نمی شد! 
تا توی این محک رو سیاه بمانیم، مدد نمی رسد! وضع بدتر هم می شود.. می گویید نه؟
گودال قتلگاه را ببینید.. همان جاست.. پیش چشمتان!
آن ها هم محک بودند و خیلی از مردم نفهمیدند!
و تاریخ عیناً تکرار می شود:))
و ما روی نقطه ی رهایی ایستاده ایم.. شب عملیات..
ما بیشتر از همیشه ی تاریخ به پشت در خانه ی علی و عاشورا نزدیکیم! 
محک را نمی بینید؟