دیروز بعد از ظهر به بهانه ی این که رضا را از وقتی که اعزام شده ندیده ام، دعوت شدند خانه ی ما. 

نزدیک غروب بود که عمو جان هم آمد.. اساساً این جا چیزی به اسم خانواده ی پدری و مادری مفهوم چندانی ندارد! همه، همه جوره فامیلیم:)) فقط خانواده ی مادری یک کمی خودمانی تر است!

خلاصه که عمو هم آمد.. قرار نبود شام بمانند اما شد و ماندند:|

خب این با تمام خوب بودنش می تواند اتفاق وحشتناکی هم باشد.. می دانید از چه نظر می گویم؟

از این نظر که من مانده بودم میان پنج تا پسر که سه تایشان کوچکند و شیطان:/

اخیراً هم طوری شده که خستگی ام را از تار شدن چشم هایم می فهمم و دیشب وقتی همه رفتند نیاز به یک عینک ته استکانی داشتم!

اما بد نگذشت.. خوش هم گذشت.. مخصوصاً این که رضا از خاطرات آموزشی اش می گفت و مخصوصاًتر این که خیلی زیرپوستی توانستم یک چیز هایی از سایت موشکی و ضدهوایی ای که این اطراف هست بفهمم و ای کاش می شد از دور هم که شده ببینمش و آخ..

خیلی هم سعی کردم از انگشتر های رضا عکس بگیرم اما همه اش کج و کوله و تار و نا زیبا می شد:/

البته به نتیجه ی مخوفی هم رسیدم! حتی انگشتر های رضا هم اندازه ی انگشتان خمم نبودند:||| 

باید به فکر باشم تا اگر روزی همسر مردی شدم از چیز دیگری به جز حلقه به عنوان نشان عقد و ازدواج استفاده کنم-_-


حرف دیگری نیست:))

اما دیشب فهمیدم من و خیلی ها (که رضا هم جزوشان است) در نود درصد عقاید در یک سمت و سوییم و فقط می ماند ده درصد که امان..

که امان از آن ده درصد که آن قدر بزرگ است و عمیق و عظیم و مهم که گاهی زمین برایم تنگ می شود!