پیش می‌آید که فایل‌ها و گروه‌ها و کانال‌هایتان را مرتب کنید.. خب، برای من هم تقریباً پیش آمد!

بیست و چند فایل تصویری بود که صوتی‌شان کردم.. و البته این هم میان نوشته‌های ذخیره شده‌ام بود.. گم نشده بود و می‌دانستم کجاست اما به سراغش نمی‌رفتم.

داستان کامل نیست.. یک ایده‌ی داستانی بود که نوشتنش را دوست داشتم ولی وقتی میان مغزم ریشه کرد، همین‌قدر نوشتمش و دیگر ادامه ندادم! این بیشتر شبیه یک آغاز ذخیره‌ایست.. از آن‌هایی که شاید تغییر کنند و شاید بعد ها فقط برای یادآوری به کار بیایند که اصلاً اصل قضیه چه بود!

برای ننوشتنن و توقفش هم دلیل بسیار است..

اما خب، دلم می‌سوزد.. هم برای این ایده، هم برای دو / سه ایده‌ی دیگرم که از نظر خودم عالی‌اند اما حس و حال نوشتنی نمانده که بعد از پایان داستان جاری‌ام، یکی‌شان را شروع کنم!

خدا را چه دیدی؟

شاید بار بعد همه‌ی این‌ها واقعاً گم بشوند و قهر کنند که چرا ننوشتمشان!!

شاید هم بدهم کس دیگری.. 

سوم دی ماه 1365 - حوالی شلمچه - قبل از آغاز عملیات کربلای 4


هوا ابری و دیگر تاریک شده بود. باران نم نم می بارید. سرمای دی ماه جولان می داد. توی کانال، هر چند متر به چند متر یک فانوس روشن بود.

بچه ها نماز مغرب و عشاء را خوانده بودند و حالا داشتند به سخنان حاج بصیر گوش می دادند. حال و هوا، حال و هوای عجیبی بود. همه، تن به تن، دل شده بودند و دل می دادند به سخنان حاجی.

- .. ما داریم امتحان می شویم. آمده ایم که به تکلیف خود عمل کنیم..

سخنرانی حاجی ادامه داشت و همه سراپا گوش بودند. او داشت از سختی موقعیت و عملیات می گفت. به این جمله رسید: «بچه ها شاید یک نفر هم برنگردیم..»

این ماند توی ذهن امیررضا. تا آخر سخنرانی حاجی حرفی نزد اما این یک جمله توی سرش مدام تکرار می شد.

یک دفعه حاج حسین وسط سخنرانی گفت که فانوس ها را خاموش کنید. فانوس ها یکی یکی خاموش شدند. همه جا توی تاریکی مطلق فرو رفت.

حاج بصیر گفت: بچه ها الان دیگه اینجا تاریکه، ما هم همدیگر را نمی بینیم. من دارم میرم. ده دقیقه دیگر بر می گردم. من وقتی آمدم، باید ببینم چند نفر از شما ماندید، که تصمیم بگیرم باید چکار بکنم

این حرف که از دهان حاجی بیرون آمد، همه زدند زیر گریه. فانوس ها را یکی یکی روشن کردند. هیچکدامشان نیامده بودند که وسط راه برگردند. هیچکدامشان رفیق نیمه راه نبودند.

حتی امیررضا هم اهل رفتن نبود. این همه مدت توی جبهه نمانده بود که حالا، درست سر بزنگاه بگذارد و برود. سر چرخاند و به چهره ی مصطفی خیره شد. 

صورت او هم از بس که اشک ریخته بود، خیس بود. اما او هم مرد رها کردن و رفتن نبود. هیچ چیزی، حتی دو تا دختر خردسالش، امکان نداشت که باعث شود که او از این عملیات بگذرد. 

یکی از بین بچه ها داشت نوحه می خواند. آخ که دل همه آتش گرفته بود. همه بی استثنا اشک می ریختند.

حاج حسین در میان گریه گفت: من میدانم که شما آنقدر اهل معرفتید که هرگز پا پس نخواهید کشید. وقتی امام حسین(ع) شب عاشورا با یارانش اتمام حجت کرد، عباس فقط گفت: نباشم اگر نباشی! فقط فکر و ذکرش حسین بود، امامش! ما آمدیم اینجا همین را ثابت کنیم

دوباره صدای گریه ها به اوج رسید.  نوبت خوانده شدن دعای توسل بود. برای چند لحظه امیررضا رو کرد به مصطفی.

دستش را به سمت او دراز کرد و لبخند زد و گفت: مصطفی اگه منو دیگه ندیدی، حلال کن داداش!

مصطفی دست او را فشرد؛ پلکش را باز و بسته کرد و سرش را نزدیک سر او برد: تو هم حلال کن! 

امیررضا با لبخند نگاه از او گرفت و سر به زیر انداخت. برای یک لحظه از آغاز دوستیشان تا آن شب را به یاد آورد. یادآوری هایش روی یک شب، توی سنگر و قولی که به هم داده بودند، ثابت ماند. دعای توسل شروع شده بود..

___________________

کمک گرفته شده از خاطرات جانباز علی امانی؛ به قلم جانباز و محقق دفاع مقدس، غلامعلی نسائی


























فصل اول


اوایل آگوست 2013 - برلین

 

  مهدیه ی عزیز سلام"

مدت هاست که دارم به نوشتن این نامه فکر می کنم. اینکه چه چیز هایی بنویسم و از چه بگویم. گاهی که خیلی دلتنگ می شوم، کلمات در ذهنم جمله جمله می شوند اما درد این است که نه کاملاً به کاغذ می نشینند و نه حتی به زبان می آیند.

دیگر دل زده ام به دریا و کاغذ و قلم را به دست قلبم داده ام. شاید کمی موفق شود به بیان دریای حس هایی که روی به زبان آوردنشان را حتی در خلوت خودم ندارم.

دوست دارم بتوانم تو را از نزدیکترین فاصله تماشا کنم. به صورتت دست بکشم. دستت را بگیرم و با تو قدم بزنم. دلم می گیرد وقتی برادر کوچترم و تازه عروسش را می بینم که در کنار هم هستند. آن وقت بخت و کار ما را ببین!

یکی اینجا و یکی آن جا. دلگیرم از این فاصله ی بی مقصر. 

شب ها که خودم هستم و خودم، دیگر دل و فکرم دست خودم نیست. ساعت ها با تو حرف میزنم و توی بغلم نگهت می دارم. مو هایت را نوازش می کنم و کنار گوشت زمزمه می کنم: دوستت دارم!

بعد به خودم می آیم و میبینم همه اش خیالاتِ شیرین بوده. صدای اذان صبح را می شنوم و یادم می آید که فکر کردن به یک دختر نامحرم گناه است و باید با بار گناهی که ارتکابش دست خودم نبوده، رو به قبله به نماز بایستم! بعد خنده ام می گیرد. چه نماز هایی میخوانم من!

به قول شاعر: در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد..

 فقط از خدا میخواهم ببخشد و بگذرد و یک وقت با بیشتر و طولانی تر کردن این فاصله نخواهد گوش مرا بکشد!

راستی حرف مو هایت هم شد، بلند هستند دیگر؟ آخرین باری که مو هایت را دیدم، همین چند لحظه ی پیش بود، از روی عکس هشت سالگی ات.

هر بار که با وبکم تماس داریم، دلم میخواهد بپرسم اما رویش را ندارم. کوتاهشان که نکردی؟ مو هایت را می گویم. اگر کوتاهشان کرده ای که وای به حال دل من که سالهاست منتظر نوازش آن خرمایی های بلند است!

قصه ی دل و عشقمان را برای هر کسی میگویم، به ریشم میخندد مهدیه. حق هم دارند. چه کسی را میشناسی که از روی یک قول و قرار دلش


را کنار دل کسی محکم نگه دارد و حتی با وجود اینکه حتی یک بار هم دیدار حضوری و از نزدیکی در کار نبوده، باز هم وفادار بماند به این عشق؟

ای وای از این فاصله مهدیه. ای وای از این فاصله.

گاهی با خودم میگویم، ای کاش فقط قول و قرار پدر هایمان بود و دیگر هیچ اتفاقی بعدش نمی افتاد. دیگر عمو امیر مجروح نمیشد و نمیرفت و این فاصله به دنیا نمی آمد.

آخ که آن وقت چه خوب میشد. احتمالا در آن صورت، بعد از جنگ پدر هایمان از رفاقت به همسایگی می رسیدند. بعد تو میشدی دختر همسایه. از آن چادر گلدار هایی که رو میگیرند و از لبخند پنهانشان دل آدم زیر و رو می شود.

آخ که چه میشد! چه بهشتی میشد. میتوانستم هر روز تو را از نزدیک ببینم. شاید حتی زودتر از اینها ازدواج هم کرده بودیم.

ولی حالا..

امان از کار های عجیب و غریب دنیا!

حرف زیاد است مهدیه ولی دیگر تاب نوشتن نیست. فقط بدان دوستت دارم. دوستت دارم و دلم میخواهد زود برسد آن فردایی که تو در کنارمی.

دلتنگت، آرمان "


کاغذ را به سینه ام فشردم و پلک بستم. این مرد عشق من بود. آینده و امید من بود. عشق کودکی ام و رویا های نوجوانی ام همه در وجود او خلاصه می شدند. نامه اش را بیشتر به خودم چسباندم و از ته دلم لبخند زدم. توی دلم انگار قند آب می شد. دوست داشتم نامه اش را در وجود شادم حل کنم. چه قدر با احساس بود و نمی دانستم. چرا هیچوقت از او نخواستم برایم نامه ای بنویسد؟ چه طور توانسته بودم این همه مدت خودم را از کلمات دوست داشتنی اش محروم کنم؟

...