رنگ پریده

رنگ پریده

بی طعم، بی مزه، بی رنگ..
دنیای گیجِ مه آلودِ من این گونه هاست.

پیام های کوتاه

رومی و زنگی

خواستم بگویم این بحث را دیدی؟ این تمامِ من است:))


خواستم بگویم اولش من بودم و وسطش من و آخرش من..

امیدش من بودم و یأسش من..

قطره‌اش من بودم و دردش من و عقلش من و عشقش من..

خواستم بگویم من جاری بودم در تمام این نیم‌ ساعت! 


قبل‌تر ها گفته بودم، یک نیمه‌ی هیولا در من است و یک نیمه‌ی انسان.. هیولا عاقل است و انسان عاشق.. هیولا قادر است حتی خودش را زیر سؤال ببرد و انسان از دلیل آوردن بیزار است.. هیولا داد می‌زند و انسان ساکت است.. هیولا می‌گرید و انسان اشک‌ریزان می‌خندد!

خواستم بگویم، ببین! همه‌اش من بودم.. وقتی مستأصل می‌شدی، تو انسان بودی در مقابل هیولا.. وقتی نمی‌توانستی جواب بدهی تو عقل بودی در مقابل عقل:))

عقل خوب است.. اما عقل هم بلد است مغالطه کند، هم بلد است مغالطه را باور کند! پس هیچ‌وقت از عقل برای توضیح عشق استفاده نکن! اصلاً عشق را توضیح نده.. بیخود که نیست.. خدا را بیاوری لای دلیل بپیچی که چه؟


خواستم بگویم، ببین! 

من همه‌اش بودم.. چه یأس فلسفی‌اش، چه عاشقِ فانی‌اش! نقش بازی نکردم

در من دو مطلق هست.. مطلقی مطلقاً اسیر استدلال و مطلقی مطلقاً بی‌دلیل! 

پس نقش بازی نکردم.. خودم را جاری کردم.. خودم را نشان دادم.. خودم را آوردم وسط.. خودم را شکاندم! 

خودم قانع بودم و خودم را قانع کردم!! 

این جنگ همیشه‌ی درون من است.. میان دو مطلق.. میان رومی و زنگی.. و هنوز یکی نشده‌ام! هنوز انسان کامل نیستم.. حالا فقط جاری‌ام.. فقط جاری..

خواستم بگویم ولی گفتی ادامه نده:)

  • طاهره الف

نظرات  (۴)

  • فاطمه قاف
  • به کی خواستی بگی -_-
    پاسخ:
    اون نصفه‌ی کرجی:دی
  • فاطمه قاف
  • اها -_- 
    نصفه ی کرجی؟ بیو بوخون^_^
    بعدشم بذ صوبتاشو بکنه میخورمتا :\
    پاسخ:
    والا اصن:/
  • قاسم صفایی نژاد
  • تنها به اعتبار موجود زنده و پویای توست که چیزی بد است یا چیزی خوب؛ چیزی کهنه است و چیزی نو، چیزی زیباست و چیزی نازیبا؛ و تنها بر اساس اراده، عمل، و اندیشه تو آنچه بد است به خوب تبدیل خواهد شد، آنچه نازیباست به زیبا، و آنچه مکرر است به نامکرر...


    هرگز گمان مبر که زندگی، بدون انسان، یا بدون موجودی زنده که قدرت تفکر و انتخاب داشته باشد، باز هم زندگی‌ست.

    عزیزمن!

    هرگز از زندگی، آنگونه که انگار گلدانی‌ست بالای تاقچه یا درختی در باغچه، جدا از تو و نیروی تغییر دهنده تو، گله مکن!

    هرگز از زندگی آنگونه سخن مگو که گویی بدون حضور تو، بدون کار تو، بدون نگاه انسانی تو، بدون توان درگیری و مقاومت تو، بدون مبارزه تو، پافشاری تو، سرسختی تو، محبت تو، ایمان تو، نفرت تو، خشم تو، فریاد تو، و انفجار تو، باز هم زندگی‌ست و می‌تواند زندگی باشد.

    زندگی، مرده ریگ انسان نیست تا پس از انسان یا در غیابش، موجودیتی عینی و مادی داشته باشد. زندگی، کارمایه انسان است، و محصول انسان، و دسترنج انسان، و رویای انسان، و مجموعه آرزوها و آرمان‌های انسان - که بدون انسان هیچ است و کم از هیچ.


    بخشی از نامه هجدهم ؛ کتاب «چهل نامه کوتاه به همسرم» اثر نادر ابراهیمی

    پاسخ:
    البته.. البته:))
  • آقاگل ‌‌‌‌
  • یاد چنتا شعر افتادم. من باب جدال عقل و عشق. 

    یکی این:

    نه سر در عقل میبندم نه دل در عشق میبازم
    که این نامرد بی درد است
    و 
    آن پر درد نامرد است!

    .
    و این:

    عشق آمد و عقل رخت بربست و برفت

    آن عهد که بسته بود بشکست و برفت

    چون دید که پادشه درآمد سرمست

    بیچاره غلام زود برجست و برفت

    و این:

    عشق را با عقل نتوان در کنار هم نشاند

    چشم تا برهم زنی دست و گریبان می شوند!

    همین :)
    پاسخ:
    اولی رو پسندیدم..
    و چه شوربایی می‌شه وضع با این دو ضد! :)))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">