رنگ پریده

رنگ پریده

بی طعم، بی مزه، بی رنگ..
دنیای گیجِ مه آلودِ من این گونه هاست.

پیام های کوتاه

بید مجنون

حنانه گفت بید مجنون ببینم.

دیدم.. از همان لحظه که پرویز(یوسف کذایی!) خیره ماند به صورت دختر دایی‌اش، ناامیدانه تا آخر ساخته‌ی مجیدی را تحمل کردم!

حرف خوبی پشت فیلم بود ها، ولی نمی‌دانم چرا هر چی فیلم دیده بودم که درونش یک معلول بود، آمد و جلوی چشمم رژه رفت.. بدترینش هم ستایش.. صدای آن زنک پرستار با دیالوگش!

حنانه گفت: آیا پند نمی‌گیرید؟

گفتم: نه!

گمانم شرطی شده‌ام به مزخرفاتی که دیده‌ام!

خود به خود حالم از هر قابی که سعی می‌کند یک معلول را به تصویر می‌کشد، به هم می‌خورد.. 

شرطی شدن خوب نیست. شرطی نباشید!


+ همچنان فکر می‌کنم ساخته‌ی مجیدی یک چیزی کم داشت که مغزم بد جور به آن گیر داده:|

  • طاهره الف

بید مجنون

پرویز پرستویی

نظرات  (۳)

  • محمد ابراهیمی
  • البته شرطی شدن به چیزهای خوب کار لذت بخش است
    پاسخ:
    باید بهش فکر کنم
    ولی گمون نکنم شرطی شدن نسبت به تمام چیز هایی که از معلولان می‌سازن، چیز خوبی باشه:)
  • حمیدرضا ندیری
  • عجب...
    پاسخ:
    چه چیز عجب‌انگیزی وجود داره آقا؟:))
  • قاسم صفایی نژاد
  • چی بگم. آدم هر چقدر هم خودش رو جای دیگری بذاره، تا کاملا جای طرف نباشه، نمیتونه کاملا درک کنه. اما همین که با نیت خوب و اخلاص انجام میده، مأجوره.
    پاسخ:
    حق.. حق:))

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">