رنگ پریده

رنگ پریده

بی طعم، بی مزه، بی رنگ..
دنیای گیجِ مه آلودِ من این گونه هاست.

پیام های کوتاه

شرح پریشانی

ماجرای من از «هیچ‌کس نبود» شروع شد:)

هیچ‌کس در اطرافم معلول نبود.. نبود که به چرا هایم جواب بدهد و سالم‌ها هم نمی‌فهمیدند چه مرگم است و این‌گونه‌ها بود که در ده سالگی، به یک دختر کم حرفِ گوشه‌گیرِ افسرده تغییر هویت دادم!!

کِی یا چه طور را یادم نمی‌آید.. بالآخره در چند سال بعد از ده سالگی فهمیدم که چرا خدا با من این کار را کرده!

و چند سال طول کشید، یادم نیست، ولی حالا یک سال و ماه‌ها از بیست سالگی‌ام گذشته و نمی‌دانم برای خدا چه کنم؟! 

او از من، نیروی دو پا، کمر، دو دست و.. را گرفت و من برای او از خودم چیزی نگرفتم!

او نگهم داشت و من فرار کردم!

او بغلم کرد و من نق زدم!


علی گفت.. علیِ عشق گفته بود که به آرزو های دور و دراز دل نبندیم! 

مادری دور و دراز است؟ یا جبران برای خدا؟


قراری در من نیست.. گاه کافرم و گاه مؤمن و گاه عاشق! همه‌اش به خاطر همین است.. نمی‌دانم برای خدا، خودم و زندگی‌ای که چون هستم، هست، چه کنم!!

عشق! تحمل کن.. صدایی در من، هنوز هم باور دارد که این پریشانی رفتنی‌ست و من رسیدنی بی پا و دست خواهم داشت! 

برایت غر می‌زنم.. برایم دلبری کن!

عشق! بغلم کن..

  • طاهره الف

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">