در مدرسه به برادرم یک برگه برای شرکت در یک مسابقه داده‌اند. 

پرسش‌های حسن آقا با مضمون خشونت!

بحث و تبادل نظر هایی شد میان من و مادر و برادرم که نتیجه‌اش چند طرح پیشنهادی شد و خودم شخصاً گیر دادم به این‌که یک جمله از آقایِ جان و دل هر جور شده در طرح بیاید! 

بگذریم که آخرش طرح پیشنهادی من به دلیل عدم توانایی برادرم به مرحله‌ی اجرا درنیامد!

اما چیزی مثل سوزن‌های ریز فرو رفت توی قلبم! 

توی کتاب‌های درسی، هیچ عکس درستی از آقا نبود:)

توی خانه‌ی ما هم!

توی گوشی من هم!

بود ولی همه در حاشیه.. 

و یادم آمد بچه بودم و آن موقع هم توی کتاب درسی‌ها آقا نبود! 

شاید یک عکس زیاد مهم نباشد.. ولی من را بدجوری برد توی فکر.. و فهمیدم اگر عکسی از  او داشته باشم، عملاً باید منتظر طعنه‌ها و تمسخر ها باشم! 

آدم‌های مجازی یا می‌فهمند و یا سکوت می‌کنند.. آدم‌های حقیقی اطرافم، نه! 

اما خوب است، حداقل توی خانواده‌ی خودمان آن‌قدر غریب نیست و نیستم:)

مطیعی می‌خواند:

لبیک یا حسین! یعنی در معرکه

تا پای جان بمان! بگذر از سر!

لبیک یا حسین! یعنی نعش پسر

یعنی در این وداع صبر مادر

یعنی باور کنی کربلا را

یعنی تاب آوری طعنه‌ها را!


این‌که عکس خوب از آقای دل و جانم ندارم، یعنی ترسو هستم؟