رنگ پریده

رنگ پریده

بی طعم، بی مزه، بی رنگ..
دنیای گیجِ مه آلودِ من این گونه هاست.

پیام های کوتاه

گذرِ عمر

از عنوان پست خوشم نمیاد اما شاید این بهترین عنوان باشه!

دیشب زهرا فیلمایی که از دسته‌های عزاداری محرم گرفته بود، بهم نشون داد. خودم گفته بودم فیلم بگیره! کنجکاو بودم الآنِ خیلی‌ها رو ببینم.

فیلما واضح نبودن. ولی چیزی که واضح بود این بود که زهرا حالا خیلی بهتر از من مردایی رو می‌شناخت که یه روزی اون نمی‌شناختشون و من هر روزم تو نیم‌متریشون می‌گذشت! حالا اونا برای من ناآشنا شده بودن و شاید اگه من‌و ببینن، برای اونا ناآشنا باشم!!

زهرا به مردای سینه‌زن اشاره می‌کرد: این بهنامه.. الآن تو بسیجه.. این فرشاده.. این میلاده..

پنج سال، از شش تا یازده سالگیم، همکلاسی‌هام بودن!!

متعجب بودم. متعجب بودم به اندازه‌ی زمانی که افسانه رو بعد از ده سال دیدم و خبر بارداری الهه رو شنیدم و فهمیدم ... و ... طلاق گرفتن!!

حیرون بودم. گفتم: چه دراز شدنا!

حیرون‌ بودم. اینا رو می‌شناختم وقتی صورتشون هنوز مو نداشت! می‌شناختم وقتی هنوز یکیشون برای متأهل بودن زیادی بچه بود! می‌شناختم وقتی که قداشون از یه متر و پنجاه اونورتر نمی‌رفت و اون‌موقه‌ها بلندترین پسرامون یک و پنجاه بودن!! 

اینا رو می‌شناختم و حالا نمی‌شناسمشون و شاید حالا من‌و نشناسن و امان..

امان از ده سال‌هایی که آشنا ها رو غریبه می‌کنه!

یه روزی حتی می‌دونستم تغذیه‌ی روزانه‌ی مدرسه‌شون چیه و حالا حتی نمی‌دونم تو چه رشته‌هایی ادامه‌ی تحصیل دادن!!

  • طاهره الف

نظرات  (۱)

:((((
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">