چند وقت بود پست ننوشته بودم؟

پنج روز کمتر از یک ماه!


چه‌ها بر من گذشت را یادم نیست. فاطمه دیشب پرسید: وقتی نبودم چی کار می‌کردین؟

و من هر چه فکر کردم یادم نیامد چرا وقت کم می‌آوردم! کاری جز همان کار های معمول خودم را انجام نمی‌دادم اما نمی‌دانم چرا همه چیز را واضح به یاد دارم و هیچ چیز را درست یادم نمی‌آید!

عجیب است؟

نه چندان. من همیشه جمع ضد بوده‌ام. پارادوکس. شاید هم، دو شخصیتیِ نه چندان بعید!


چه شد آمدم و دارم این‌ها را می‌نویسم؟

نمی‌دانم! چرا جداً؟

رضا از محل خدمتش پیام داد و یادم افتاد به پستی که بعد از آمدنش نوشته بودم و یکهو زد به سرم بنویسم.


چی بنویسم؟

نمی‌دانم! 

آخرین کتابی که تمام کردم ارمیا بود.

و ما رمیت و إذ رمیت..

بعد یادم آمد راستی موقع حبیب و خورشید هم خدا یک‌وقت زد پس‌کله‌ام که: و ما رمیت و إذ رمیت!

کاش »ارمیا« بودم. 

می‌رفتم..


چه می‌گویم؟

نمی‌دانم!

سرم درد می‌کند.

دیالوگِ او در سرم چرخ می‌خورد: تاریخم دیگه از تکرار شدن خسته شده..


چایم یخ کرده.

سرم درد می‌کند.

حالم خوب است؟

شک دارم!