رنگ پریده

رنگ پریده

بی طعم، بی مزه، بی رنگ..
دنیای گیجِ مه آلودِ من این گونه هاست.

پیام های کوتاه

دوربین کنترل محسوس!!!

چه بگویم به خندوانه و جناب محمدرضای سرشار؟

مادرم همچین چیزی گفت: این قسمت خندوانه رو ببین! آقای سرشار درباره‌ی نویسندگی چیزای خوبی گفته.

و من هم خب..

سرشار بود.. آقای سرشار! رضا رهگذر.. مگر می‌شد گذشت و ندید؟!!

رامبد گفت یک مسابقه و آقای سرشار گفتند: رویا نگاری!

و بعد هم تأکید و تلاش هم‌دکلی!

و این‌چنین شد که به هوشیار خوابی دچار شدم.

و دچار یعنی..!

یعنی دو شب است، خواب‌هایم توی ذهنم می‌ماند. می‌توانید تصور کنید که این چه قدر وحشتناک است؟

اساساً هیچ خوابی واضح توی مغز من نمی‌ماند مگر این‌که حسابی موقع دیدنش آزار دیده باشم و توی خواب گریه کرده باشم یا ترسیده باشم و یا...

و دو شب است که این شده مصیبتم! 

اگر هوشیار نخوابم، مغزم هزاری داستان هم بسازد و توی اثنای خواب به خوردم بدهد، با اولین پلکِ بیداری همه چیز شیفت دیلیت می‌شود!!

ولی وقتی هوشیار بخوابم یادم می‌ماند. شاید تصویر و داستان نه، اما حس را حتماً. البته دلیلم برای این‌که به این نوع خواب دیدن‌ها می‌گویم هوشیار خوابی، فقط همین در یاد ماندنم نیست؛ این است که حسش می‌ماند و حسش موقع خواب واقعاً واقعی‌ست در حالی که در همان حال متوجهم که خواب هستم!

القصه..

دیشب -که البته خیلی هم دیشب نبود!- خواب دیدم داریم از جاده‌ی ییلاقی پائین می‌آییم. (این‌که قبل خواب به جاده‌ی مخوف خانه‌ی قدیمی مادربزرگم فکر می‌کردم را می‌گذارم دلیل پیش‌فرض!)

اما چه پائین آمدنی هم! ما از جاده‌ی ییلاقمان با ماشین بابا پائین آمدیم و یکهو سر از تهران درآوردیم!!!!!

شلوغ بود و آسمانش هم آبی و پر ابر! 

و هولناک‌تر، دوربین کنترل محسوس و غول‌پیکری بود که از لای ابر ها معلوم بود و من خیره‌خیره نگاهش می‌کردم و چهار ستون‌ بدنم می‌لرزید! توی گوشم صدای اذان می‌آمد. فکری با خودم می‌گفتم دارم خواب می‌بینم ولی حتماً اذان ظهره! مؤذن‌زاده هم بود به گمانم!

و بعد، یکهو طی حمله‌ی کامیون‌ها از دو طرف، راه دررومان هی تنگ و تنگ‌تر شد و آخر سر هم مرگ را با صدای تق بلندی حس کردم و قبلش هم دلهره‌ی پیش از مرگ!

و جالب‌تر این‌که وقتی به بیداری پرت شدم، هنوز ادامه‌ی اذان را می‌شنیدم! اذان صبح بود آخر...


خواب‌های آشفته که تعبیر ندارند ولی خب همان‌که تصویر دارند برای هفت پشت آدم بس است. آن دوربین غول‌پیکری که تهش توی ابر ها قایم بود، بد دلم را لرزاند و آن تنگی جا و تقِ مرگ، مرگ را پیش چشمم آورد توی یک جای تنگ.. خیلی تنگ!

بگذریم..

به نظرم اگر طرح آن دوربین را به یک طراح پوستر یا گرافیست بدهم، چیز خوبی از آب دربیاید، نه؟!!

و باز هم بگذریم..

مطمئنم با این دست خواب دیدن‌های عمیقِ حسی و تخیلی و فلسفی، کم‌کم به آن‌جا هایی خواهم رسید که با بغض قبل از خواب التماس کنم خواب نبینم! 


  • طاهره الف

نظرات  (۳)

  • دختـ ـرڪ :)
  • چه خواب ترسناکی .. 
    البته که خدا هدایتتون کنه که دو روزه با گریه از خواب بیدار میشم و تا شب هی صحنه هاش تکرار میشه و سکته ام میده :/
    پاسخ:
    نه خدایی الآن خدا ما رو هدایت کنه یا تو رو که دو شبه تو خواب زجرکش می‌شم؟:/
    خاک عالم :|


    + منم دو شبه خواب های بدی میبینم البته که تف...
    خیلی بد.
    پاسخ:
    چه عجیب:|
  • real psychic readings
  • این وبسایت... چطور می توانم بگویم؟ مربوط!!
    در نهایت چیزی پیدا کردم که به من کمک کرد. به سلامتی!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">