اتفاقاتی افتاد که پدر را به صرافت انداخت برای خرید رایانه ی همراه.

و اتفاقات دیگری افتاد و بعد از چند بار رفت و آمد به مرکز کامپیوتری، رایانه ی همراه مارک لنوو را با مارک ایسوس عوض کردیم!

و همین یک دفعه و بعد از کلی بدبختی شانسمان زد و این یکی خراب از آب درنیامد و حالا زیر دستمان است.

و شاید جالبترین اتفاقِ رخ داده این بود که خاله جان بعد از استقرار این طفلک زیر دست ما، تماسی با اینجانب گرفت برای عرض تبریک و تقدیم بهترین آرزو ها!

فکر می کنید آرزوی خاله برایم چه بود؟!


- إن شاء الله باهاش کلی چیزا بنویسی (اشاره به مضمون)


بگذریم که چه قدر ماتم برد که خاله از کجا قضیه ی نوشتن را می داند و ندایی درونی پاسخ داد که کار مامان جان است:|

 جالبی این اتفاق که من هنوز به روی کسی نیاورده ام این است که وقتی این طفلک زیر دستم قرار می گیرد، به کل ریشه ی حرف و کلماتم را می خشکاند!!

و من در تلاشی بیهوده به صفحه ی مقابلم زل می زنم و در تلاشی بیهوده تر آهنگی پخش می کنم بلکه حسم بیاید و فرجی شود که نمی شود که نمی شود که نمی شود!

حالا هم بیخودی دارم می کوبم روی دکمه های این طفلکی و این ها را می نویسم. زیادی به صفحه ی کوچک گوشی ام عادت کرده ام و گمان نمی کنم این هیولای طفلکی بتواند جای گوشی را در نوشتن برایم بگیرد!