رنگ پریده

رنگ پریده

بی طعم، بی مزه، بی رنگ..
دنیای گیجِ مه آلودِ من این گونه هاست.

پیام های کوتاه

وبلاگ‌ننویس!


فکر کردم احتمالاً این اسم بامسمی‌تری برای من باشه چون اساساً‌ وبلاگ‌نویس محسوب نمی‌شم؛ در زمره‌ی دمدمی مزاجان قرار می‌گیرم. و یکی از خصوصیات وبلاگ‌نویس بودن این هستش که پایدار و باقدرت و مکرراً صفحه‌ش رو به‌روزرسانی بکنه. در حالی که من یه‌وقتایی هر روز و حتی چند نوبت میام و دستی به سر و روی این خونه‌ی «رنگ پریده» می‌کشم با ذهن «بی‌مار»م! و یه‌وقتایی از این خونه‌ به حدی متنفر می‌شم که اون رو آینه‌ی دق می‌دونم. و یه‌وقتایی هم، مثل هم‌امروز، بعد ماه‌ها میام توش از هیچی می‌نویسم و می‌رم تا ماه‌های بعد! - خدانیامرزه پدر دمدمی مزاجی رو به طور کل!

القصه...

امروز یه صفحه‌ از «عارفانه»ی شهید چمران، وحشتناک به دلم نشست:


اما بعد...

تو خودم و به خودم که نگاه می‌کنم، چنین موجودی هستم! نمی‌دونم چرا همه جا دارم دنبال خودم می‌گردم و چرا هم همه جا یه تیکه از خودم رو می‌بینم - عینهو چند تا شقه گوشت. اما خب، این هم یه شقه از وجود من بود. و شاید رازش تو همین باشه: تو خدای عقلی و من دیوانه‌ی دیوانه!

بر دیوانه‌ هم که حَرَجی نیست، هست؟ امروز یه‌جوره و فردا رگ دیوونگیش می‌زنه بالا، بالا، بالا... و می‌شه یه‌جور دیگه. اون‌قدر پخش‌وپلا هست که دیگه با خدام قهر کنه احتمالاً فقط در باری‌تعالی ایجاد خنده می‌کنه! و خدانیامرزه پدر شقه‌شقه بودن رو، نیامرزه!

از بیخ قضیه‌ی گریز از مرکز ربطی به موضوع نداره؛ اما حس می‌کنم دچارم بهش. به این‌که: «همه‌ش ازش بگریزم و باز به خودش پناه ببرم!». عجب از این شقه‌شقه‌گی!


اما بعدتر...

مشکل اساسیم با وبلاگ‌نویسی این هستش که: وقتی اتفاقی میفته نمی‌تونم بگمش؛ وقتی هنوز نیفتاده هم نمی‌تونم بگمش! ینی اون دفعاتی که گفتم از روزانه‌هامم، مطمئناً چندین بار نوشتم و پاک کردم و حالا همین روزانه‌ها منفورترین پست‌هام برای خودمن.

بیخیال این شعار قشنگا که: آدم رو روزهای گذشته‌ش به اینی که الآن هست تبدیل کرده و فلان!

مسئله اینه که من نه تو روزهای گذشته‌م کَسِ کاملی بودم و نه الآن هستم و نه فکر نکنم هیچ‌وقت کامل شم. همیشه یه پازل به‌هم‌ریخته. - ای‌ درد!


و اما بعدتر از بعدتر...

هر طور نگاه کنید، نوددرصد پست‌های من از بی‌ربط‌ترین چیزها -از جمله خودِ من- به خدا رسیدن! این از فرشته بودن صاحب بلاگ نیست که «او خود نیمه‌اژدهاست و نیمه دیگرش هم آدمیزاده را نمی‌ماند.»؛ بلکه از کله‌شقی و پندآموز بودنِ قلم وی نشأت گرفته! (همین جا موضوع پست بعدیم رو پیدا کردم: از کله‌شقیِ قلم وراجی می‌کنم با همون ابزار شبه‌قلم‌نمای خودمون، کیبورد!).

و چند ماه سکوتِ سکوتِ سکوت...

محض این بود که اژدها دیگه نمی‌تونست از گِلِه‌ها و تنوره‌ی آتیشِ پلیدش، به خدا برسه. همین شد که سکوت کرد. و از اون‌جا که آدم دمدمی مزاجیه، نمی‌دونه که از این به بعد می‌خواد چه کنه. - ای بر پدرِ دمدمی مزاجی!


پی‌نوشت: کمی بی‌ادبی شد انگار. چه عیب؟! از این شعارای آزادی قلم و این حرفا بالآخره:))


  • طاهره الف

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">