رنگ پریده

رنگ پریده

بی طعم، بی مزه، بی رنگ..
دنیای گیجِ مه آلودِ من این گونه هاست.

پیام های کوتاه

برای درک خدا، داستان‌نویس شوید!

یکی از راه‌های کاملاً عملی برای درک خدا و خلقتش اینه که داستان‌نویس بشید. یعنی چنان اساسیه این راه که دیگه هیچ نیازی به سال‌ها تفکر و دود شمع خوردن و بحث کردن و خطابه شنیدن و فلان، نداره! می‌خوای به یه آتئیست ثابت کنی خدا هست؟! خلاصت کنم: بحث کردن باهاش فایده نداره؛ بهش پیشنهاد خدایی بده تا هم خالق رو درک کنه، هم خلقت رو! اغراق هم نمی‌کنم.


تو پست قبل گفتم توی این پست از قلم و قدرت و اخلاقش می‌نویسم. از پست قبل تا این پست چنان زندگی من دچار تنوع شده که اصلاً نمی‌تونم از خیر چند تا "پی‌نوشت" بی‌ربط پائین همین مطلب بگذرم! پس می‌تونم این ادعا رو بکنم که: «برای ایجاد تنوع در روزمرگی‌های‌تان، وبلاگتان را به‌روز کنید!» (به قول حنانه: دو نقطه، خط)


اخیراً یکی از کارهای مشترکم با فاطمه رو تموم کردیم‌. بعد منم نشستم از بیرون به این قصه نگاه می‌کنم و هی لبخندِ بزرگ می‌زنم! چرا؟! چون توی این قصه بیشتر از همه‌ی قصه‌های قبلیم احساس خدایی کردم. علتش؟! «نظمِ دقیق و خاص و ریزبه‌ریزش، توالی اتفاقات، توالی اشتباهات، تأثیر اخلاقیات و شرایط و اتفاقات بر هم و الخ...».

تصور کنید! دو یا چند شخصیت توی ذهن شما متولد می‌شن. یکی‌شون قدبلند و زیباست و اون یکی کوتاه‌قد اما بی‌نهایت دوست‌داشتنیه‌. یکی خوبه، واقعاً خوب. دیگری خاکستریه و یکی هم بد هست، حقیقتاً بد. یکی یه زخم به تنش هست. یکی روح مریضی داره‌. یکی تو زندگی شخصیش آدم تمیز و جالبی نیست و ... . آیا می‌تونید از بین این چند شخصیت از یکی‌شون متنفر باشید؟! هرگز! حتی قربون بدترین و زشت‌ترین و کثیف‌ترین شخصیتتون هم می‌رین! حتی شده یه ذره‌ی بی‌نهایت کوچک -قدر هسته‌ی یه اتم مثلاً- براش باقی می‌ذارین؛ برای بازگشتش یا برای دوست داشته شدن یه اخلاقش یا حتی برای این‌که بتونین براش دل بسوزونین. ولی می‌تونید یکی از شخصیت‌هاتون رو خاص‌تر و بیشتر از بقیه تصور کنید و بسازید و دوست داشته باشید! در نهایت، شما یه قلب بی‌نهایت بزرگ دارید که حتی منفورترین شخصیتش رو دوست داره اما خب، قهرمان قصه‌ش براش یه‌جور ویژه‌ای پررنگ و بولده. این اولین مرحله‌ی درک خداست؛ با این تفاوت که خدا وقتی به یه عده‌ای فرصت می‌ده و برنمی‌گردن که برنمی‌گردن، دوست داشتنش رو ازشون برمی‌داره و از بهشتِ (یحب...) راهشون رو به جهنمِ (لایحب...) باز می‌کنه.

شما برای شخصیت‌هاتون قصه می‌سازید. برای هر کدوم یه قصه‌ی جدا که پیوند می‌خورن به‌هم و می‌پیچن به‌هم و یه قصه‌ی بزرگ‌تر رو می‌سازن که چند تا وجهه‌ی هیجانی، عاشقانه، روزمره و حتی جنایی-پلیسی داره!

اما اولین ابزار برای ساخت یه قصه چیه؟! یا بهتر بگم، اولین قدم برای خلق قهرمان!؟

اولین قدم خواه ناخواه این هست که: «یک هدیه‌ی ویژه -اخلاق، استعداد، ویژگی درونی یا ظاهری- به شخصیتت بدی یا یک مسئله براش بسازی!». تعریف راحت‌ترش اینه: شخصیتی که دوستش داری رو بنداز توی دردسر! واِلا زندگیش می‌شه یه روزمره‌ی همه‌چیزتمومِ حوصله‌سربرِ بی‌نتیجه‌ی بی‌هیجانِ بی‌چالشِ بی‌بدی! اون‌وقت، همین شخصیتت، همینی که بی‌نهایت دوستش داری و فقط به‌خاطر همین دوست داشتنت هست که هیچ مشکل و مسئله‌ای براش درست نکردی، توی روت وایمیسته و می‌گه: می‌شه لطفاً برای من توضیح بدی که اگر قرار بوده همه چی سر جاش باشه اصلاً از اول هدفت از خلق کردن من چی بوده؟! با چی بجنگم که قهرمان بشم؟! خب یه‌کاره یه ربات خلق می‌کردی و تمام دیگه!

پس، با نهایتِ عشقت، قهرمان قصه‌ت رو میندازی توی دردسر تا ازش یه قهرمان بسازی! و این دومین مرحله‌ی درک خداست.

شما چند تا شخصیت می‌سازین. همه‌شون رو دوست دارین. برای این‌که خلقت و هدفی داشته باشن و برای این‌که قصه‌شون شروع بشه، می‌ندازیدشون توی دردسر - و گاهی حتی این دردسر خوشی و رفاه زیاده!

این شخصیت‌ها با هم زندگی می‌کنن. قصه‌شون رو طوری می‌سازید که زندگی‌هاشون روی هم تأثیر بذاره. مثلاً یکی‌شون در حق دیگری‌شون یه نامردی‌ای بکنه! در حقیقت، شما قبل از این اتفاق دو یا چند راه رو توی ذهنتون می‌سازید برای هر دوی این شخصیت‌ها. بعد از بینشون، خیلی وقت‌ها خود قصه و خود شخصیت‌ها انتخاب می‌کنن که کدوم راه رو برن! و اگر خواستن می‌تونن به کل نقشه‌ی ذهنی شما رو ندید بگیرن و اون‌طور که خودشون می‌خوان پیش ببرن قصه رو! (بارها و بارها برام پیش اومده) این، مرحله‌ی سوم درک خداست. وقتی که شخصیت‌های کاملاً ذهنی روی قصه اون‌طور که می‌خوان تأثیر می‌ذارن -بد یا خوب- آدمِ واقعیِ مخلوق که دیگه جای حرف نداره اختیارش! فقط نویسنده می‌دونه که اگر هر کدوم از شخصیت‌ها یکی از راه‌های پیش روشون رو برن چه اتفاقی میفته و در نهایت این نویسنده‌ست که نتیجه‌ی تصمیم و انتخابِ شخصیتش رو براش می‌نویسه و رقم می‌زنه - مثلِ عقل و اختیار خالق، خدا.

شما بدی برای شخصیت‌هاتون نمی‌خواین. شما اصلاً بدی رو خلق نمی‌کنید! اما طبیعت قصه اینه که فراز و نشیب می‌طلبه؛ سیاه و سفید و بد و خوب. و این بدی‌ها و نامردی‌ها وقتی اتفاق میفتن که شخصیت‌ها بر طبق ویژگی‌ها و اتفاقات زندگی‌شون و اخلاقیات و مشکلات روحی یا جسمی‌شون، دست به کار می‌شن و یه حادثه یا فاجعه رو رقم می‌زنن. اون‌وقت شما تازه سعی می‌کنید فرصت جبران بدید و این فاجعه رو یه‌جوری درستش کنید! اما خب، همیشه شخصیت‌ها خوب شدن رو انتخاب نمی‌کنن! و این هم یکی دیگه از مراحل درک خداست.

شخصیت‌هایی که می‌نویسید و می‌ندازیدشون توی دردسر، قطعاً اعتراض می‌کنن. (مثلاً وقتی دارید درباره‌شون فکر می‌کنید، به این نتیجه می‌رسید که چه‌قدر بابت کاری که باهاش کردم ازم ناراضیه! یا حتی عذاب‌وجدان می‌گیرید!) این یکی رابطه‌ی اکثریت مخلوق‌هاست با خدا! اما خب، همین مخلوق‌ها (شخصیت‌ها) نمی‌تونن منکر این بشن که اشتباهات خودشون یا اطرافیان و دیگران، توی شرایط سختی که دارن بیشترین تأثیر رو داره.

و اما اساسی‌ترین نکات...

شما می‌تونید هیچ‌وقت این شخصیت‌های ذهنی رو ننویسید و این همه دردسر هم بهشون ندید! همون‌طور که خدا می‌تونست خلقمون نکنه! و در ضمن، شخصیت‌هایی که می‌نویسید، چه خوب عمل کنن و چه بد، تأثیری در زندگی‌تون ندارن. همون‌طور که خدا از تأثیر مخلوقش مصون هست! اما قطعاً یه رابطه‌ی عاطفی قوی با شخصیت‌هایی که می‌نویسید خواهید داشت، همون‌طور که خداوند داره!

فرق داستان‌نویس و خدا این هست که، اختیاراتِ خدا بیشتر هستن اما لااقل در این دنیا کم‌تر ازشون استفاده می‌کنه و داستان‌های داستان‌نویس واقعیت عینی ندارن اما خلقت خدا داره‌؛ و این‌که، خدا خالق نداره اما داستان‌نویسِ خالق، خودش خلق‌شده‌ی خداست و اون بی‌نقصه و این، ناقص.

یک‌سری ظرافت‌های دیگه‌ی خالق و مخلوق و خلقتی هم هست که خب بسیار ظریفن و تا تجربه نشن، حس نمی‌شن. (مثل این‌که: خلقت پر از نظم‌های ریز و درشته؛ مثل قصه. نویسنده یک‌سری ویژگی‌های اخلاقی خودش یا اطرافیانش رو به شخصیت‌هاش می‌ده. همچو انسان که تجلی‌گر بعضی خُلق‌های نیکوی خداوندیه، در ظرف محدود و کوچک و ناقص خودش)

خب، حالا دیدین که اغراق نمی‌کنم؟! برای درکِ خالق، خلق کنید!


اما از داستان‌نویسی که بگذریم، «قلم» خودش کلی حرف داره برای گفتن. «کلمه» خودش خلقتیه عجیب، عجیب! توی یکی / دو تا از پست‌های وب گفتم از تأثیر قلم. از نوشته‌ی اوریانا فالاچی که حسِ برزخ و کم‌بها بودنم در برابر زندگی رو بهم داد تا نوشته‌ی نادر ابراهیمی که توی یه روزِ تلخ، بهم زندگی رو برگردوند. هر دوی این نمونه‌ها قلم و کلمه‌اند. حتی خدا هم وقتی از کلمه استفاده می‌کنه، یه جاهایی عقل رو، یه جاهایی حس و دل رو فعال می‌کنه؛ یه جاهایی انسان رو می‌بره به جهنم، یه جاهایی بهشت. این قلم و این کلمه، موجوداتی عجیب، جالب، شگفت‌انگیز، متضاد و واحد هستن! هم تواناییِ (کامل) بودن رو دارن، هم می‌تونن (ناقص‌ترین) مخلوقات باشن!

و خب، این‌که من از بی‌ربط‌ترین چیزها می‌رسم به خدا دلیلش فقط اینه که قلم، موجود کله‌شقیه! اون‌قدر که حتی سعی می‌کنه نویسنده‌ش رو هم هدایت کنه به طرف چیزی که در درونش هست:))




پی‌نوشت اول: چه پست طولانیِ وراجی شد.

پی‌نوشت دوم: بدی روز مادر و روز پدر اینه که: زمین و زمان و آهنگ و صدا و فیلم از مادر و پدر می‌گن. و مادر و پدرت، مادر و پدر ندارن! و تو که مادر و پدر داری، متنفر می‌شی از خودت که اونی که باید براشون نیستی.

پی‌نوشت سوم: چه‌قدر این‌که مجبور باشی توی خونه با دوستات قرار بذاری چیز مزخرفیه. از دیروز تا امروز صبح درگیر بودم با این اتفاق مزخرف! خب من دوست دارم اصلاً به‌عنوان کادوی تولد بزنم پس‌کله‌ش! اما خب کی‌ می‌خواد یا می‌تونه مادر رو راضی کنه که بابا، رفیقیم با هم! شیرینی و کادو و فلان نمی‌خواد که! بابا شاید من اصلاً دلم خواست یه لنگه کفشِ کادو نشده بهش بدم! اه! :(

خوبیش این بود که یه پاکت پیدا شد و مجبور نشدم به فرموده‌ی مادر، به شیوه‌ای مضمحل، پول و گیره‌ی روسری رو کادو کنم! (دو نقطه، خط)

پی‌نوشت چهارم: خیلی دل‌نازک شدم و مدام دل‌نازک‌تر هم می‌شم. به‌خیر کنه این ایامِ نحسِ تکرارِ مکرراتِ دردهای از ابتدای زندگی‌مون رو فقط! عین چهار تا گم‌شده‌ایم. بیست‌ودو ساله که در طول زمان فقط دور خودمون چرخیدیم و دردهای قبلی‌مون رو دوباره درد کشیدیم و به هیچ جا هم نرسیدیم! هعی...

به قول همون قولِ معروفِ خودم: گاهی خوبه تو عذابم تنوع باشه! مرسی، اه!

پی‌نوشت پنجم: می‌خواستم از عرفان و اینا بگم که خب، نمی‌گم! می‌ذارم برای پست بعد إن‌شاء‌الله! ولی تو همه چیز فقط و فقط: علی...

پی‌نوشت ششم: در واکنش به پست قبلیم، حنانه گفت که:«وبلاگ‌نویسی قاعده و قانون نداره. فقط باید بنویسی.» خلاصه که نفهمیدم بالآخره وبلاگ‌نویسم یا وبلاگ‌ننویس. دیگه هر چی کَرَم خودتونه!

فاطمه هم گفت: «پست شقه‌شقه‌ای بود.» اضافه کنم که: «مثل خود من»



 


  • طاهره الف

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">