رنگ پریده

رنگ پریده

بی طعم، بی مزه، بی رنگ..
دنیای گیجِ مه آلودِ من این گونه هاست.

پیام های کوتاه

دلیل عشق قبول است؟!


گفتم که تو این پست راجع به عرفان می‌نویسم. می‌نویسم اما نه حالایی که «حلزون‌های خانه‌به‌دوش» شهید سیدمرتضی آوینی رو تموم کردم.

حالا مدام با خودم می‌گم که: «چرا زودتر نخونده بودمش؟»

حالایی که حسابی عقایدم در من قفل شدن، یه‌جورایی به‌همم ریخت. به‌همم ریخت نه از سر این‌که چیزی رو در من نقض کرد، از سر این‌که سؤالاتی به ذهنم آورد که باید براشون جواب پیدا کنم و باید براشون فکر کنم!

کل کتاب مجموعه‌ی مقالات این شهید در ماه‌نامه‌ی سوره طی دو سال هست که گردآوری و تدوین شدن. من به همون اندازه که دوست دارم به همه بگم بخوننش، نمی‌خوامم همه بخوننش! چون نمی‌خوام زدگی ایجاد شه. این کتاب رو فقط وقتی می‌شه خوند و لذت برد و قوی شد باهاش که تو یک‌سری عقاید رو در خودت قفل کرده باشی. غیر از این باشه، با وجود ارزش بالایی که داره برای خوندن، ایجاد جبهه‌گیری شدید می‌کنه و دیگه اصل حرف‌هاش به چشمت نمیاد.

با این توضیحاتِ اضافه، یه‌کم از محتوای تلاطم‌آور(!) کتاب بگم. به کل نقد جریان روشن‌فکری و غرب‌زدگی و لیبرالیسمه.

شهید درش توضیح می‌ده - حتی فریاد می‌کشه- که: «بابا! این آزادی، آزادی‌ای که ما می‌گیم، این انقلابی که کردیم از بیخ مبناش با انقلاب کبیر فرانسه و آزادیِ اون‌وری فرق داره! به خدا فرق داره! به پیر، به پیغمبر که از بیخ، ریشه، اصل، اساس فرق داره! مفهوم آزادی‌ای که ما گفتیم این نیست که هر کی هر جور خواست باشه و به هر راهی نیازهاش رو رفع کنه. اینه که ما فقط باید خدا رو بنده باشیم؛ نه شکم و زیرشکم و پول و ... . و نه حتی بنده‌ی دیکتاتوری و ظالم و بیگانه! آزادی نه به معنای رهایی از همه چیز، بل معنای آزادی و استقلال از غیر خدا. هدفِ انقلاب، بیسش، ریشه‌ش، این بوده که اسلامی شه. مردمم انتخاب کردن. اسلام هم یک‌سری قوانین مدنی و فردی داره. پس قاعدتاً کسی که بخواد تحتِ عنوانِ «جمهوری اسلامی» و اسلام زندگی کنه، باید قوانین دین رو هم قبول کنه. (همون‌طور که هر کسی بخواد تحتِ عنوانِ دموکراسی و آزادی غربی زندگی کنه هم باید قوانین اون شیوه‌ی زندگی رو قبول کنه! مثلاً یه دختر ترک حق نداره تو مدرسه حجاب داشته باشه حتی اگر مسلمان باشه؛ خب این قوانینشونه و باید رعایتش کنن قاعدتاً) اگر کسی هم نمی‌خواد، خب! ما تکلیفمون مشخصه. از اول، از بیخ، از ریشه گفتیم این راه، این هدف. انتخاب با شما. مسلمانی سختته، مسیحیت و‌ یهودیت و هر دینی سختته، دیگه شرمنده! این از اول هدف و روش ما نبوده. قاعدتاً کشوری که می‌خوایم بسازیم هم نمی‌شه که این شکلی باشه. نمی‌شه چون که وقتی می‌خوایم اسلامی باشیم (اسلامی!) نمی‌تونیم آزادی‌های غربی و لائیکی و‌ بی‌دینی بدیم. نمی‌تونیم چون اسممون رومونه. چون انتخاب کردیم. چون از بیخ گفتیم راهمون اینه. چون راهمون رو گذاشتیم وسط و رأی هم آورد و...».

خلاصه که این‌ها همه حرف حق بودن و هستن. تو دهه‌ی شصت و هفتاد هم، مردم معتقد به این‌ها بودن. اصلاً دهه‌ی شصت و ‌هفتاد چیه؟! هزار سال بیشتره‌ - اصلاً هزار سال چیه؟ به قدر کل تاریخ چندهزار ساله‌ی ایران - که یک‌سری اعتقادات وجود داشتن و دارن و مردم هیچ احساس نکردن که اینا دست‌وپاگیرن و بد و... .

نمونه‌ش حجاب. طوری بوده که بعضِ مورخین می‌گفتن اصلاً این شکلِ خاصِ حجاب از ایران به اسلام رفته! یعنی حتی اسلام رو هم فاکتور بگیریم، این حجاب سر هر زن ایرانی - و حتی غیر ایرانی - بوده از قبل با هر دینی که بهش اعتقاد داشته و داشتن. برای هیچ‌کس هم مسئله‌ای نبوده. ابداً هیچ‌کس. اصلاً بگی تلقین و جنس دوم بودن و فلان! نبوده. مسئله نبود حجاب. چرا شده پس؟! چرا شده مسئله الآن؟!

چون به قول استاد شریعتی، «حس شده». استاد تو انسان و اسلام گفتن که آدم تو کثافت دست‌وپا هم بزنه، تا حس نکنه براش چیزی نیست. تا کثیفی رو حس نکنه، تا یه آدم تمیز نبینه و دلش نخواد، براش هیچ اهمیتی نداره! فقر هم همینه. غرب هم همینه: (تا حس نکنه این آزادی جنسی یه‌خرده همچین کثیفه(!) براش چه اهمیتی داره؟). ایران هم همینه: (تا غرب رو ندیده بود براش حجاب زن چه مسئله‌ی بغرنج و بزرگی بود!؟).

پس، حالا حس شده که حجاب مسئله‌ست. فلان چیزها مسئله‌ن. مسئله‌هایی که هزاران سال مسئله نبودن.

مسئله شدن به‌خاطر مقایسه. به‌خاطر اجبارهای غیرلازمِ رو به تعصبِ بی‌جا و وحشی‌گری. (صددرصد حفظ قوانین با اجبار فرق داره. صددرصد قوانین اسلامی رو نمی‌شه با قوانین غربی مقایسه کرد؛ اما هر طور حساب کنی حفظ قوانین با اجبار فرق داره.) به‌خاطر این‌که دلایل درست بیان نشدن. در قبال آزادیِ غربی، تببین فرهنگ اسلامی - و حتی ایرانی - نداشتیم! و به خیلی دلایل دیگه.


غرب می‌گه انسان. می‌گه کلاً انسان. آزادی در حدی که انسان هر کار دلش می‌خواد بکنه. اما اسلام - و صد البته ایرانِ اصیلِ چندهزار ساله - می‌گه: خدا! می‌گه انسان اشرف مخلوقات هست. مهم هست. مهم‌ترین هست. باید براش تلاش کرد، جنگید، خون داد، جون داد. اما این انسان برای خداست. این انسان وقتی می‌شه «آدم» که طبق قوانین دین‌های خدایی زندگی کنه. قوانینی که نمی‌گن انسان از خودش بگذره، می‌گن طوری زندگی کنه که جهت حرکتش رو به هدفِ خلقتش ینی رسیدن به خدا باشه.

خب، حالا اما سؤالات زیادی چسبیدن به مغزم. چسبیدن چون خیلی چیزهای حل شده برای من، برای خیلی‌ها - حتی دوستان و فامیلم - مسئله‌ن نه یک چیز بدیهی. چسبیدن چون الآن انسانیت از دین داشتن و طبق دستور خدا عمل کردن مهم‌تر شده(!!!!!... إلی بی‌نهایت).

حالا مسئله‌های ایجاد شده برام اینان: حالا چی سیدمرتضی؟! حالا که دیگه هیچ جای اداره‌ی این کشور به «جمهوری اسلامی» نمی‌خوره چه کنیم؟! حالا که اصلِ استوار مونده‌ی «ولایت فقیه» (که تا ابد راسخم به حقِ این اصل) دیگه مورد قبول نیست و نفوذی بین مردم نداره و سالیانِ سال هست که اکثر مردم - حتی من - به حرف‌های ولی فقیه بی‌توجهیم، چه کنیم؟! حرف‌های سیدمرتضی حرف و فریادِ همون اصولِ اصلی‌ای بود که من قبولشون دارم و از طرفی همین من به خیلی چیزهای این مملکت اعتراض دارم؛ اما این اصول دیگه خریدار ندارن و با این خریدار نداشتنه چه کنیم؟! حالا که جای اکثریت و اقلیت عوض شده راه چاره چیه؟! ضعف ما تو دلیل آوردن و فرهنگ‌سازی و... رسیده به جایی که فرهنگ آزادیِ غریی از فرهنگ آزادی اسلامی برتر شده، حرف انسان و انسانیت از حرف خدا بالاتر شده؛ حالا چه کنیم؟! چه کنیم وقتی بلد نیستیم حرف خدا رو بشناسونیم و حتی قبل اون و مهم‌تر از اون، بهش عمل کنیم؟! چه کنیم وقتی اکثریت رو زده کردیم حتی از خدا و دینش؟! این اکثریت دیگه براشون آزادی و قوانین اسلام می‌تونه مهم باشه؟! چه‌طور از این اکثریت بخوایم بشینن و حرف‌های ما و دین و اصول اصلیِ انقلاب رو بشنون و بعد برای درست کردن جمهوری اسلامی بجنگن حتی با خودشون و بجنگیم حتی با نَفس خودمون؟! چه‌طور افکار عمومی رو قانع کنیم که این ایران، اون ایرانی که قرار بوده جمهوری اسلامی باشه نیست؟! و بیاین اون ایران رو بسازیم؟! و چه‌طور و چه‌طورهای دیگه...

چه‌طور حالا که حجاب داشتن و شراب نخوردن و نرقصیدن و ... این‌ها «ارزش» محسوب نمی‌شن بل عقب‌موندگی به حساب میان، حرف از ارزش بزنیم؟! چه‌طور اصلاً ثابت کنیم هدف خلقت ما پول و رفاه محض نبوده و نیست، بلکه رسیدن به خداست؟! و دین و حکومت و تفکری خوبه که به سمت این هدف می‌ره نه صرفاً آزادیِ هر جور دل بخواهِ انسان؟!

و سؤالات خیلی خیلی اساسی‌تر هم به ذهنم حمله کردن. و باید بهشون فکر کنم. چون من مال این دوره‌م و همه چیز - حتی چیزهایی که چندهزار سال مسئله نبودن - در این دوره چالشه؛ چالش.

خدا به‌خیر کنه!




پی‌نوشت: عنوان از روی سه بیتی هست که تازگی گفتم:

دلیل عشق قبول است؟ من عاشقش هستم!

در این جهانِ مخالف، موافقش هستم!

تو حرف عقل برانی و عاقلی، ای دوست!

من عقل را به کناری... و فاقدش هستم!

دلایل تو قبول و دلیل من رد است

تو خواستار جهانی که فارغش هستم!

«شاعرک قفل کرد و شعر نیمه ماند.»

  • طاهره الف

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">