احتمالاً قبلاً هم گفته باشم -ینی حوصله ندارم پست‌های قبلیم رو بگردم اما به‌نظرم آشنا میاد حرف‌هایی که می‌خوام بزنم- که «ملت عشق» رو با «جاذبه و دافعه‌ی علی» خنثی کردم! توضیح این‌که کتاب اول از الیف شافاک رو وقتی که می‌خوندم ذهنم همه‌ش می‌گفت یه چیزی این وسط درست نیست -یه چیز و چیزهایی توی عرفان شمس و مولوی درست نیست و نیستن. و کتاب دوم از مرتضی مطهری رو که می‌خوندم فهمیدم همه چیز توی عرفان علی (ع) درسته. (و فقط خداوندگار می‌دونه چه ذوقی کردم وقتی آلِنی -بهتر بگم، نادر جانِ جانِ ابراهیمی- با همه‌ی تعارضش با مذهب، به علی رسید و توی این دریای عزیزِ بزرگِ همه‌چیزتموم، ساحل‌نشین شد.)

 

حقیقتش برام سخته درک این نوع عرفان که: «من با جهان در صلحم پس جهان هم با من در صلح است!». سخته چون نمی‌فهمم چه‌طور می‌شه زشتی‌ها و بدی‌ها رو هم دوست داشت و معتقد بود اون‌ها هم (مخلوقِ خدا) هستن و چون مخلوق اونن باید دوستشون داشته باشیم (همین حالا من به راحتی کامل و کمالِ نیکی بودن خدا رو نقض کردم با این اصلِ عرفانی)! البته روی صحبتم با این نیست که شخصیتِ شمس به کمکِ هر نیازمند کمکی -حتی گیرم مست و جزامی- می‌شتافت پس من عرفانش رو قبول ندارم که با همه می‌گشت و دوست بود و فلان! روی صحبتم با اصلِ این عرفانه. و حنانه کمک عظیمی کرد وقتی گفت که این عرفانِ صلح با تمام جهان و بی‌سروصدا و بی‌آزاری، برداشت منِ تنها از مطالعه‌ی یه رمانِ تنها نبوده؛ بل تو اشعار مولوی هم دیده شده و هست. پس حالا راحت‌تر می‌تونم بگم که این نوع عرفان رو قبول ندارم!

این‌که با شعر و طرب و شراب و رقص و چرخ به معرفتِ حق می‌رسن بعضی، خب إن‌شاءالله که برسن! اما باز یه چیزی بهم می‌گه نمی‌تونه درست باشه. نمی‌تونه. حتی با وجود قضیه‌ی: «صراط یکیه و سبیل به‌قدر کل آدمیان جهان!». نمی‌دونم. دلیل عقل و منطق و دل و احساس زیاد دارم برای قبول نداشتن چنین عرفانی. یکیش این‌که: آدمی این‌قدر خلوت و بی‌آزار که حتی واجبِ اکثریت -در منع شراب مثلاً- براش بی‌معناست و فقط با همه‌ی جهان در صلحه چون همه‌ی جهان رو مخلوق خدا می‌دونه، پس‌فردا با شیطانم می‌تونه با همین استنباط و استعمال دوست شه و اون‌وقت «دشمن آشکار شماست» و از این قبیل می‌شه کشک!

خدای اندرون دلِ هر بنده رو انکار نمی‌کنم. و معتقدم راست گفته نادر که هیچ بی‌خدایی وجود نداره و همه تو دلشون حتماً خدایی دارن. اما بعضی خداها فقط باید برای همون یه بنده‌هه خدایی کنن. چون بالاتر که میان، جمع که می‌شن با مردمِ دیگه و مسائل اجتماعی و زمانی و غیره، خداهای به‌دردنخوری می‌شن و از خدایی میفتن و پر از نقض می‌شن!

اما عرفان -حتی برای غیرمسلمان- فقط عرفان علی (ع). مردی که نه خودش و نه معرفتش و نه شیوه‌ش در هیچ کلامی نمی‌گنجه! اما اگر عاشقش بشی و فقط در حد چند جمله فقط شیوه‌ش رو بشناسی، تو وجودت یه چیزهایی می‌شن مسلمات! یه چیزهایی قفل می‌شن، یه مسئله‌هایی خواه ناخواه حل می‌شن. بعد تو خیلی راحت می‌تونی تو کلامِ «نادر ابراهیمی» که خودش توی «ابوالمشاغل» می‌گه آدم مذهبی‌ای نیست و هیچ‌وقت هم نبوده، یه نیم‌قطره از عرفانِ تعادلیِ علی (ع) و خدای علی (ع) رو ببینی که:



و من دیگه بالای حرفِ نادر حرف نمی‌زنم! نمی‌زنم چون تلخ‌زبونه اما قشنگ می‌گه و کامل و درست.

و به حقیقت که این حرفش خیلی به عرفانِ معتدلِ متصلِ علی نزدیکه.