مغزم... مغزم! دیشب توی تخت اون‌قدر فکر و دغدغه‌ی مختلف توش جمع شده بود که حس می‌کردم سلول‌های خاکستریم شده عین آدامس موزی یک‌ساعت جویده‌شده‌ی نرمِ بی‌مزه‌! حتی برای وبلاگم یکهو اون‌قدر پست و حرف و موضوع پیدا کردم که دلم می‌خواست معجزه شه و پاشم و بنویسم، محضِ سبک شدن این سرِ لعنتی! - که شاید بعد بنویسم‌شون، الله اعلم!

بعد تو یه لحظه دیدم چه‌قدر خسته‌م. چه‌قدر دلم می‌خواد این پوست و گوشت و استخون رو بشکافم و ازش برم بیرون؛ از مغزی که پر از ساختن و خراب‌کردن، پر از نهایتِ پاکی و نهایتِ شناعته، بِکَنَم. تو یه لحظه رسیدم به این‌که چه‌قدر الکی‌الکی این همه شلوغم، این همه شلوغیم.

و دلم خواست... دلم خواست بتونم بزنم زیر کاسه‌کوزه‌ی زندگی در قرن بیست‌ویک و کوفت! بریزم دور دغدغه رو، شعار رو، مبارزه رو، حتی قلم رو. دلم خواست دست بکنم توی قالب تنم و روحمو بکشم بیرون و برش‌دارم و ببرمش تو یه تن دیگه و از این همه دویدن و فکر کردنِ مسخره خلاص شم. دلم خواست بزنم تو گوشم و بیدار شم از این خوابِ لعنتیِ بدون بیداری!

و بعد، ببینم پانزده سالمه و مادرم. چیزی که بیهوده نیست. دردی که عشقه. عشقی که زندگیه. گور بابای عقب‌موندگی و کوفت! من دلم می‌خواد بزنم زیر کاسه‌کوزه‌ی هر چی هستم و یه مادر پانزده‌ساله باشم! گور بابای بارداری پرخطر و مرض! دلم می‌خواد مادر باشم. هیچی راضیم نمی‌کنه؛ هیچی جز زندگی کردن به‌عنوانِ یه مادر، مثلِ مادر خودم که شب‌ و روزش دغدغه‌ست و درد و تحمل. اصلاً این‌طور درد کشیدن می‌ارزه و هیچ درد کشیدن دیگه‌ای به این اندازه ارزش نداره. نداره! نـ-دا-ره!




پی‌نوشت ۱: به یه تناقض توی اطرافیانم رسیدم که می‌دونم خودشون متوجهش نیستن. یه‌وقت‌ها که حرف ازدواج و مادری من می‌شه و خودم دلایل 'عاقلانه' میارم برای این‌که بگم این‌ها برای من حسرت هستن و می‌مونن؛ می‌گن: «از کجا معلوم؟! امید باید داشت!». این در صورتیه که احتمالِ این امید صِفره یا معجزه‌ست! ینی اون‌ها هم مثل من امید دارن به معجزه.

اما وقتی حرف یه جنین کوچولو می‌شه که تو شرایط بدی پا گذاشته به زندگی، نوددرصد معتقدن که انسانیت حکم می‌کنه که به دنیا نیاد تا نه خودش عذاب بکشه، نه مادر و پدرش رو عذاب بده! ینی اون‌ها این‌جا دیگه به معجزه که نه، دست‌کم سرنوشت و اختیار خود انسان حتی، معتقد نیستن!!

می‌دونم که می‌خوان وقتی بی‌تابم، آرومم کنن... اما آیا لازمه بهم دروغ بگن و به چیزی که خودشون بهش 'اعتقاد'ی ندارن امیدوارم کنن؟!


پی‌نوشت ۲: آره، من می‌دونم که انسان باید از نعمت‌هایی که بهش داده شده استفاده بکنه و آرزوهای محال نداشته باشه و با سرنوشتش کنار بیاد و بعد سعی کنه بسازدش، می‌دونم! می-دو-نم! اما به‌نظرم انسان حق داره برای چیزی که نیست و نمی‌تونه بشه اما دلش می‌خواد باشه، حسرت بخوره و بی‌تاب شه و دل‌گیر و عصبی! خب؟!