رنگ پریده

رنگ پریده

بی طعم، بی مزه، بی رنگ..
دنیای گیجِ مه آلودِ من این گونه هاست.

پیام های کوتاه

کتابِ خوب | آویزِ بی‌سروسامانیِ افکار

وقتی مغز، بی‌سروسامونه و هر لحظه با افکار و خیالات و وهمیات مختلف و حتی متضاد، پر و فلج می‌شه، کتابِ خوب خوندن یه لذت کامل و وافره! مثلِ این‌که چندتا جمله-آویز از متن اون کتاب خوب پیدا کنی و هر فکرتو به یکیش آویزون کنی؛ منظم و مرتب و خلاصه.

اخیراً یه کتابِ خوب رو تموم کردم. مردی در تبعیدِ ابدی، اثر نادر جان ابراهیمی -داستان زندگی ملاصدرای شیرازی، صدرالمتألهین.

یه کتابی بود که باعث شد چندتا لغت جدید یاد بگیرم و به قولی، جهان‌بینی محمدصدرای قوام رو با تمام پیچیدگی‌هاش، ساده و خلاصه، بفهمم.

اما چیزی که باعث شد بیشتر خوش بگذره، چندتا جمله بودن که با درگیری‌های ذهنم هم‌خوانی عجیبی داشتن و به محض خوندنشون، مغزم با یه ماژیک زرد هایلایتشون می‌کرد! 

مثلاً:

نخست: «- بانو! ویرانه‌ای‌ست این جهان. عمر، کفاف نمی‌دهد که آباد کنیم، غیرت رخصت نمی‌دهد که رها کنیم. این‌گونه ویرانه رها کردن، نشانه‌ی دنائت است و جاهلانه مرمت کردن، نشانه‌ی رذالت.»

وقتی از دیدنِ اتفاقاتِ اطرافم پیرانه غرغر می‌کردم که: میایم ابرو رو برداریم، چشمو کور می‌کنیم؛ این جمله‌هه کپسول اطفاء حریق بود بر آتشِ دل. و چه خوب کل وراجی‌های سرخورِ ذهنمو پوشش داد.

ما میایم یه چیزی که خرابه رو درست کنیم اما درست، درستش نمی‌کنیم! میایم مثلاً مبارزه کنیم با فساد، اما با فساد -دروغ و شایعه‌پراکنی و فحاشی و...- یا با هدفِ فساد این کارو می‌کنیم! خودمونیم دیگه... قصد بعضی‌هامون از "آزادی"ای که سنگشو به سینه می‌زنیم، چیزیه در حد آزادی جنسی حتی! 

بعد، یه‌عده که قصدشون این نیست که آزادی جنسی تو جامعه اتفاق بیفته و جا برای شهوت بازتر و بازتر بشه، یا از روی لجبازی با این بعضی‌ها همراه می‌کنن یا ساکت می‌مونن و خون می‌خورن و فحش هم، که: چرا پس ساکتی؟! و هر چه تلاش کن بگو آزادیِ آرمانی من اونی که کل جهان دارن تو بوق‌وکرنا می‌کننش نیست اما این وضع موجودم نیست؛ فایده می‌کنه؟! نه! کسی گوش نمی‌ده بهت چون. حالا تو هی گلو پاره کن!

این «مرمت جاهلانه» بد چیزیه. شکسته؛ اول دکتر شیم، بعد درست آتل‌بندی کنیم، واِلا دو فردای دیگه از استخون شکسته‌ی بد جوش‌خورده‌ی جامعه یه درد مزمن برامون می‌مونه و بار بعد باید ببریمش زیر تیغ! مگه چی می‌شه اگه یه‌کم موشکافانه‌تر نگاه کنیم؟! چی می‌شه اگر دقیق‌تر و‌ ظریف‌تر دست به مرمت بزنیم؟! چی می‌شه اگر صفر و صدی نباشیم و نخوایم برای فرار از وضعِ بد، وضع بدتری رو که فعلاً خیلی هم خوب و‌ خوش به‌نظر میاد ولی فرداها کار دستمون می‌ده، قبول کنیم؟!


دوم: «زندگی مرد را، زن پر و پیمان می‌کند، زندگی زن‌ را مرد. این طبیعت امر است، و سلامت امر.»

در ادامه و نمونه‌ی [نخست]، مثال بزنم این مسئله‌ی برابری حقوق زن و مرد رو. اولاً، برابری حقوق زن و مرد مثل اینه که: دوتا "گلدون" با جنس یکسان داشته باشی. بعد تو یکی‌شون حسن‌یوسف باشه، تو اون یکی بنفشه. خب؟! اگه به هر دو، یه نوع خاک و کود و یک اندازه آب در نوبت‌های برابر بدی، آیا هر دو طاقت میارن؟! آیا اون‌وقت تو به‌ جای لطف کردن بهشون، در حقیقت بهشون ظلم نکردی؟!

دوماً، می‌خوایم ظلم‌هایی که حقیقتاً و واقعاً در حق زنان می‌شه رو درست کنیم (برداشتن ابرو)؛ اما چنان گاهاً مردها و هر چیزی جز خودمون رو می‌کوبیم که... (کور کردن چشم)! یا حتی میایم به آزادی‌ها و موقعیت‌هایی که مردها دارن و ما می‌تونیم، می‌تونیم، می‌تونیم داشته باشیم، اعتراض کنیم، کار رو تا جایی پیش می‌بریم که از هرگونه آزادیِ نامشروع و نامعقولی برای زن هم دفاع می‌کنیم! چه خبره خب؟! نمی‌تونیم تو احقاق حقوق، حق و عدالت رو نکوبونیم؟!

زن و مرد، با وظایف و روحیات و توانایی‌های متفاوت، برای هم خلق شدن؛ برای کامل کردن هم؛ طبیعت و سلامتش اینه. از ذلیل کردن طرف مقابلمون، سود نخواهیم برد! از این‌که به ‌جای اصلاح خطاهای طرف مقابلمون خواستار این باشیم که محرومیت‌هامون کنار برن و ما هم اون خطاها رو با خیال راحت انجام بدیم، سود نخواهیم برد!

این نوع اعتراض، ظرافت داره؛ پای خیلی چیزا نباید وسطش بیاد؛ مرزهاش باید معلوم باشه واِلا ما هم می‌شیم تکرارِ شکست‌های فمنیست. چرا برای درست کردن ابروی (حقوقِ زن)، چشمِ (حقوق مرد و سلامت و پاکیزگیِ جامعه) رو کور می‌کنیم آخه؟!


سوم: «های! می‌بینم که هنوز هم غذا بیش از دعا انسان را هشیار می‌کند، و تا روزگار چنین است، البته راه به جایی نخواهیم برد‌‌‌...»

این جمله‌ی لعنتی خودش اون‌قدر گویا هست که مغز من [خاموش بِه!]

آره، ما حالا حالاها راه به جایی نخواهیم برد، چون...


چهارم: «روزگار خوش، پیش از ظهور مهدی موعود، در انتظار انسان است -اگر آدمی از جهل و فساد و گناه بپرهیزد؛ اما چرا آدمی در پرهیز از جهالت و فساد و گناه نیست؟ زیرا این سه، قرین تن‌آسایی و بیکارگی و ‌شهوت‌پرستی‌ست، و ابلیس، سخت کوشیده است تا ذهن آدمی را اسیر و شیفته‌ی این سه کند...»

دیکتاتوریِ دنیای قشنگِ نو:))

نشه که برای فرار از خیلی چیزا، پناه ببریم به خیلی چیزهای دیگه‌ای که به مراتب دام‌های وحشتناک‌تری‌اند.

و این‌جای کار، خیلی‌هامون پوزخند می‌زنیم که: «این معنوی‌بازی‌ها برای ماها نون و آب نمی‌شه!»

البته خود نادر جان زحمت کشیده با کمک جهان‌بینی ملاصدرا، جواب این پوزخند ما رو داده؛ اما قبل از این‌که اون رو ذکر کنم، توضیح بدم که:

اولاً، مذهبِ شیعه‌ی حقیقی، مذهب حرکته. پس زیر سایه‌ش ما می‌تونیم با تمام ظلم‌های جهانی بجنگیم و همزمان به بالاترین درجات رفاه هم برسیم؛ چون حرکت، به قول حضرت صدرا، نشانه‌ی حیاته. حیات هم البته روح و جسم داره. پس وقتی حرف شیعه‌ی زنده و متحرک میاد وسط، ینی همه‌ی این ابعاد رو دربرمی‌گیره!

دوماً، مقابل مذهب شیعه‌ی حقیقی، مذهب شیعه‌ی منفعلِ خرافیِ عهدبوقیه؛ که می‌فرماد: خدا و دین و نماز و روزه جای خودش، سیاست و کار و شکم و زیرشکمم سر جای خودشون -این‌ها هم از هم جدان و اصلاً به‌هم ربط ندارن و الخ.

و باور کنیم یا نه، شیعه‌ی زنده‌ی حقیقی تنها راه‌حلِ کل دنیاست به شرطی که دست بجنبونیم و بشناسیمش و‌ با دنیای مدرن‌مون تطبیقش بدیم.

اما جوابِ نادر جان به پوزخندِ ما...


پنجم: «-... در صراط مستقیم حرکت کن و حد و رسم مسائل الهی را بشناس، مرد!

+ بنده گمان نمی‌برم که مسائل الهی، حد و رسم‌پذیر باشد. اگر حضرت‌عالی مکتوب بفرمائید که مرز حضور خداوند، دقیقاً، کجاست، بنده پایم را هرگز، آن سوی مرز نخواهم گذاشت.»

و تمام.

اصولاً من خیلی دنبال پیدا کردن جوابِ سؤالاتی که ذهنم رو درگیر می‌کنن، نمی‌رم. خود پاسخ‌ها یه‌جوری از جانب کائنات -با یه‌کم پس و پیش- می‌رسن. مثلاً یه‌کم قبلِ تموم کردنِ کتاب، اتفاقی و در طی گوش دادنِ یه فایل صوتی فهمیدم که جهان‌بینی محمدصدرا به‌طور خلاصه و قابل فهم اینه که: تمام عالم رو محضر خدا می‌دونه‌ و معتقده حتی کوچک‌ترین کارهای ما باید برای رضای اون یا خلقش باشن چون به هر حال خدا هست، در تمام ذرات عالم.

پس معنویات، هیچ‌وقت جدای از مادیات نبودن. و اصلاً دلیل شکست بعضی جهان‌بینی‌های غربی و تناقض‌ها و حفره‌های وحشتناکِ بی‌جوابی که دارن اینه که ماده رو چسبیدن و اصل و جوهر رو بیخیال شدن و خدا رو مرده قلمداد کردن.

از اون‌طرف ما هم کارمون می‌لنگه البته؛ چون ادای با خدا بودن رو درمیاریم یا اساساً مذهبی و معتقد بودن رو با عقب‌موندگی یکی کردیم.

پس...

چاره ایستادنه؛ و تکرار نکردن؛ و از ابتدا و دقیق‌تر رفتن.

همین.



پی‌نوشت: معلوم بود نثرم از نثر نادر تأثیر گرفته یا باید بیشتر تلاش می‌کردم؟! :))

  • طاهره الف

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">