رنگ پریده

رنگ پریده

بی طعم، بی مزه، بی رنگ..
دنیای گیجِ مه آلودِ من این گونه هاست.

پیام های کوتاه

گذر زمان



فتح خون... فتح خون... فتح خون...

این هم مثل کتاب قبلی‌ای که از آقامرتضی آوینی خواندم، از آن‌هایی بود که باید یک عقیده‌ای را پذیرفته‌باشی تا عمقش را بفهمی و دفعت نکند! ولی لعنتی... باید هر عقیده‌ای هم که داری، لااقل یک‌بار بخوانی‌اش! #متناقض‌نما

حالا به هیچ‌کجا و هیچ‌چیزش کار ندارم که اصل اصلش، فقط روایت راوی از قیام امام حسین(ع) بود. حالا فقط یک نکته‌ی کوتاه درش از نظرم باید پررنگ شود و بماند پیش چشمم.


فصل اول:

امام(ع) به‌گفته‌ی تاریخ، یک‌سال "پیش از مرگ معاویه" هفتصدنفر از صحابه‌ی پیامبر و تابعین آن‌ها را جمع می‌کند و ازشان تصدیق می‌گیرد که: آن‌جاها که به ثقلین و جانشینی و... اشاره شده، منظورش ما اهل‌بیتیم و بروید این را به همه بگویید! امام(ع) می‌دانست که قرار است به خروج از دین متهمش کنند اما چرا؟! چه‌طور این ممکن بود؟! مگر نمی‌دانستند که او نوه‌ی محمد(ص) است؟! می‌دانستند و البته که او از دینِ تحریفیِ تازه‌ساختِ حدیث جعلی‌دار، خارج شده‌بود و خارجی بود!


سال‌ها از رحلت پیامبر(ص) گذشته‌بود. امتش تغییر کرده‌بودند؛ از همان چندروز قبل از شهادتش حتی، آن جاهلیتِ به‌خواب‌رفته‌شان، سربرآورده‌بود با لباسی جدید. حالا هم که سالیان گذشته‌بود و جوان‌های مسلمان هیچ خاطره‌ای از پیغمبر(ص) نداشتند، فکر می‌کردند اسلام همین چیزی‌ست که پیش چشم دارند، نه آن چیزی که باید تحقیق کنند و بیابندش. حالا چندده‌سال گذشته‌بود از نبود رسول(ص) و خاطره‌ها شسته و تحریف شده‌بودند.


همه‌اش همین است. همیشه همین است. همه‌جا همین است. زمان می‌گذرد؛ خاطره و اصل و هدف را با تصویرسازی‌های جدید تحریف و جعل می‌کنند؛ دنبالشان نمی‌رویم و هرچه گفتند می‌پذیریم و...

حقیقت مدام محوتر می‌شود و اشتباهاتمان مدام پررنگ‌تر و فراگیرتر و بزرگ‌تر و هراس‌انگیزتر.

  • طاهره الف

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">