رنگ پریده

رنگ پریده

بی طعم، بی مزه، بی رنگ..
دنیای گیجِ مه آلودِ من این گونه هاست.

پیام های کوتاه

۸ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

بیدار شدن

این‌که قرار است مرگ مثل بیداری باشد از خواب، این را دوست دارم!

دنیای گیج و ویجی شده. آدم آن‌قدر همه چیز را پیچانده که خودش هم دیگر نمی‌داند واقعیت کدام است!

زندگی‌ها را، زنده‌ها را پیچاندیم به هم و‌ به همه چیز، خوب معلوم است که دیگر نمی‌شود سر و تهِ این دنیا را تشخیص داد!

البته که سر و تهِ این دنیا خداست و سنت‌های اجتناب‌ناپذیر، مکرر و بی‌خللش!

ولی مغزم دارد سوت می‌کشد. مثل ساکنانِ پایتخت شده‌ام که می‌دانند بالا سرشان آسمان است اما آلودگی نمی‌گذارد آن را ببینند!!

من هم، می‌دانم ولی نمی‌دانم.

کاش یا بمیرم پیش از مرگ، یا بمیرمِ محضِ بی‌بازگشت!

ولی درد این است که مردنِ الکی هم نمی‌ارزد. تلپی بیفتی بمیری و تمام؟

نه! نمی‌ارزد که زنده‌ی این عصر باشی و الکی بمیری.. این همه تنگیِ نفس و آخرش هم مرگ در اثر خفگی؟

بیدار شدن هم باید بیرزد! 

خدا مرگِ در بستر را نصیبم نکند که اگر می‌خواهد این کار را با من بکند، دیگر بیخیالِ عشقِ بینمان می‌شوم!!!!

حاضرم در حالِ سوختنِ قلبم سکته کنم، اما از چیزی مثل فشار خون یا تصادف یا غیره و ذلک، نمیرم!

حاضرم خدا اینجایش را متوقف کند، بگوید می‌برمت به فلان عصر اما قرار است شکنجه‌ات کنند، و من قبول کنم چون آن‌طوری بیدار شدن می‌ارزد!

آن‌طوری وقتی بیدار می‌شوی، می‌دانی زندگی‌ای کرده‌ای که ارزشِ بیدار شدن را داشته..

نه بیدار شده‌ای و دیده‌ای زندگی نکرده، مُرده‌ای!

من، نمی‌خواهم مجانی بمیرم:))


خاطراتِ عمرِ رفته!

قصه شاید از یک لینک شروع شد..

بی‌ریشه

یکی از مشکلات عدیده‌ام، ذهنِ دائماً مشغولم است!

افکاری که ریشه ندارند. از فلان جا یکهو می‌روند به بهمان جا و اصلاً معلوم نیست چرا این قدر شلوغ می‌کنند!

نمی‌دانم.. سال‌ها پیش شیوه‌ی فکر کردنم این‌طور بود که توی ذهنم دو تا می‌شدم؛ یک موضوع را انتخاب می‌کردم و مکالمه‌وار بهش فکر می‌کردم و کلی دلیل و منطق پیدا می‌کردم!

حالا ولی نمی‌توانم این‌طوری باشم چون میان مکالمات، یکهو ذهنم می‌پیچد در آن داستان و فلان اتفاق و فلان حرفی که آخ، فلان جا نزدم و حیف، فلان جا نزدم!

خسته‌ام.. از بی‌ریشه بودن فکر هایم و از خیلی چیز ها و دارم تمرین می‌کنم ساکت باشم!


گذرِ عمر

از عنوان پست خوشم نمیاد اما شاید این بهترین عنوان باشه!

دیشب زهرا فیلمایی که از دسته‌های عزاداری محرم گرفته بود، بهم نشون داد. خودم گفته بودم فیلم بگیره! کنجکاو بودم الآنِ خیلی‌ها رو ببینم.

فیلما واضح نبودن. ولی چیزی که واضح بود این بود که زهرا حالا خیلی بهتر از من مردایی رو می‌شناخت که یه روزی اون نمی‌شناختشون و من هر روزم تو نیم‌متریشون می‌گذشت! حالا اونا برای من ناآشنا شده بودن و شاید اگه من‌و ببینن، برای اونا ناآشنا باشم!!

زهرا به مردای سینه‌زن اشاره می‌کرد: این بهنامه.. الآن تو بسیجه.. این فرشاده.. این میلاده..

پنج سال، از شش تا یازده سالگیم، همکلاسی‌هام بودن!!

متعجب بودم. متعجب بودم به اندازه‌ی زمانی که افسانه رو بعد از ده سال دیدم و خبر بارداری الهه رو شنیدم و فهمیدم ... و ... طلاق گرفتن!!

حیرون بودم. گفتم: چه دراز شدنا!

حیرون‌ بودم. اینا رو می‌شناختم وقتی صورتشون هنوز مو نداشت! می‌شناختم وقتی هنوز یکیشون برای متأهل بودن زیادی بچه بود! می‌شناختم وقتی که قداشون از یه متر و پنجاه اونورتر نمی‌رفت و اون‌موقه‌ها بلندترین پسرامون یک و پنجاه بودن!! 

اینا رو می‌شناختم و حالا نمی‌شناسمشون و شاید حالا من‌و نشناسن و امان..

امان از ده سال‌هایی که آشنا ها رو غریبه می‌کنه!

یه روزی حتی می‌دونستم تغذیه‌ی روزانه‌ی مدرسه‌شون چیه و حالا حتی نمی‌دونم تو چه رشته‌هایی ادامه‌ی تحصیل دادن!!

شعر کودکانه‌ی ما:)

سیزده بدر

سال دیگر

بچه بغل

خونه‌ی شوهر!


شاید باورتان نشود اما این شعر کودکانه‌ی ما بود وقتی می‌خواستیم کسی را سر کار بگذاریم و بخندیم!!

حالا خیلی از هم دوره‌ای‌های من به این شعر کودکی‌هایمان پوزخند می‌زنند.. 

نمی‌دانم؛ آن‌ها بزرگ شده‌اند یا من کوچک مانده‌ام که دلم با مصرع سوم شعر کودکی‌هایم می‌لرزد؟!

حتماً من کوچک مانده‌ام..

پرسش‌های آقای ح.ر

در مدرسه به برادرم یک برگه برای شرکت در یک مسابقه داده‌اند. 

پرسش‌های حسن آقا با مضمون خشونت!

بحث و تبادل نظر هایی شد میان من و مادر و برادرم که نتیجه‌اش چند طرح پیشنهادی شد و خودم شخصاً گیر دادم به این‌که یک جمله از آقایِ جان و دل هر جور شده در طرح بیاید! 

بگذریم که آخرش طرح پیشنهادی من به دلیل عدم توانایی برادرم به مرحله‌ی اجرا درنیامد!

اما چیزی مثل سوزن‌های ریز فرو رفت توی قلبم! 

توی کتاب‌های درسی، هیچ عکس درستی از آقا نبود:)

توی خانه‌ی ما هم!

توی گوشی من هم!

بود ولی همه در حاشیه.. 

و یادم آمد بچه بودم و آن موقع هم توی کتاب درسی‌ها آقا نبود! 

شاید یک عکس زیاد مهم نباشد.. ولی من را بدجوری برد توی فکر.. و فهمیدم اگر عکسی از  او داشته باشم، عملاً باید منتظر طعنه‌ها و تمسخر ها باشم! 

آدم‌های مجازی یا می‌فهمند و یا سکوت می‌کنند.. آدم‌های حقیقی اطرافم، نه! 

اما خوب است، حداقل توی خانواده‌ی خودمان آن‌قدر غریب نیست و نیستم:)

مطیعی می‌خواند:

لبیک یا حسین! یعنی در معرکه

تا پای جان بمان! بگذر از سر!

لبیک یا حسین! یعنی نعش پسر

یعنی در این وداع صبر مادر

یعنی باور کنی کربلا را

یعنی تاب آوری طعنه‌ها را!


این‌که عکس خوب از آقای دل و جانم ندارم، یعنی ترسو هستم؟

زخمِ تن

اولش سخت است.. بعد عادت می‌کنی!

شرح پریشانی

ماجرای من از «هیچ‌کس نبود» شروع شد:)

هیچ‌کس در اطرافم معلول نبود.. نبود که به چرا هایم جواب بدهد و سالم‌ها هم نمی‌فهمیدند چه مرگم است و این‌گونه‌ها بود که در ده سالگی، به یک دختر کم حرفِ گوشه‌گیرِ افسرده تغییر هویت دادم!!

کِی یا چه طور را یادم نمی‌آید.. بالآخره در چند سال بعد از ده سالگی فهمیدم که چرا خدا با من این کار را کرده!

و چند سال طول کشید، یادم نیست، ولی حالا یک سال و ماه‌ها از بیست سالگی‌ام گذشته و نمی‌دانم برای خدا چه کنم؟! 

او از من، نیروی دو پا، کمر، دو دست و.. را گرفت و من برای او از خودم چیزی نگرفتم!

او نگهم داشت و من فرار کردم!

او بغلم کرد و من نق زدم!


علی گفت.. علیِ عشق گفته بود که به آرزو های دور و دراز دل نبندیم! 

مادری دور و دراز است؟ یا جبران برای خدا؟


قراری در من نیست.. گاه کافرم و گاه مؤمن و گاه عاشق! همه‌اش به خاطر همین است.. نمی‌دانم برای خدا، خودم و زندگی‌ای که چون هستم، هست، چه کنم!!

عشق! تحمل کن.. صدایی در من، هنوز هم باور دارد که این پریشانی رفتنی‌ست و من رسیدنی بی پا و دست خواهم داشت! 

برایت غر می‌زنم.. برایم دلبری کن!

عشق! بغلم کن..