رنگ پریده

۱۹ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

کلیدواژه‌های ذهن

کلیدواژه چیست؟

کلیدواژه در واقع کلمات (یا ترکیبات) خاصی هستند که با توجه به آن‌ها یا جستجوی آن‌ها در بانک‌های اطلاعاتی می‌توان به تحقیق انجام شده دست یافت. این کلید ها می‌توانند چارچوب کلی بحث انجام یافته را نشان دهند.

منبع: وبلاگ نور هدایت




و اما اصل مطلب!
کلیدواژه‌های ذهن، تعبیری احتمالاً من درآوردی‌ست از اسامی یا کلماتی که در ذهن انسان پر رنگ هستند و او را به سلسه خاطرات یا اطلاعاتی می‌کشانند که عموماً موجب لرزش دل و لبخند و خیرگی و یا باعث ظهور اخم بر چهره‌ی شخص می‌شوند!
بروز حال خوب یا بد در شخص با آورده شدن نام هر کلیدواژه‌ی ذهنی‌اش به طور ناخودآگاه، نسبت مستقیم با نوع اطلاعات یا خاطراتی که مغز یا قلب ذخیره کرده‌اند، دارد!
بدین ترتیب، کلیدواژگان ذهنی من عبارتند از:
  • ۳ پسندیدم
  • ۵ نظر
    • طاهره الف
    • شنبه ۲۷ آذر ۹۵

    حوصله‌ی شرح قصه نیست (سوم)

    چه قدر عنوان پست‌هایم دارد نسبت به متن بی‌ربط می‌شود:|

    این‌ها که ریز ریز یادم می‌آید را فوری می‌آیم و می‌نویسم تا عُق زدن در من نهادینه شود و کمی ذهنم شخم بخورد!:))


    حال یکی از عزیزانِ یکی از عزیزانم خوب نیست.. اصلاً خوب نیست.. حال این دوست من هم خوب نیست.. نیست.. نیستم

    رسیده‌ام‌ به استیصال و علی می‌خواند: آی غمِ دوری! آی دل تنها!


    کلمه‌ی «دِی» شور به دلم می‌اندازد.. می‌دانم قصه تمام نشده.. ولی اگر هم را ببینیم، اگر چند لحظه رو به هم بنشینیم و فقط به هم خیره بشویم، کلمه‌ی «دِی» رنگی رنگی می‌شود:))


    پیشنهاد طنز را که داد، دلم قیلی‌ویلی رفت!

    فکر می‌کنم، خیلی جدی شده‌ام.. من همان طاهره‌ام که از یک ایراد کوچک سیستمی قدر سه / چهار صفحه‌ی ورد مصاحبه‌ی طنز می‌نوشت و حالا نمی‌تواند!

    خیلی‌ جدی شده‌ام.. بهتر است طنزم برگردد.. طنزم را برگردانم!


    این پول کجاست که ما [ما های خاصی مدنظرم است] دنبالش می‌گردیم و او فراری‌ست؟!

    بس است به خدا.. بس است:|

  • ۱ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • طاهره الف
    • پنجشنبه ۲۵ آذر ۹۵

    حوصله‌ی شرح قصه نیست (دوم)

    مثلاً می‌خواستم بگویم، این روز ها دوست دارم هی بگویم: حق.. حق:))

    همان دیالوگِ قیدار خان.. قیدار جان.. 

    از چیز هایی که تهشان جان داشته باشد خوشم می‌آید؛ مثلاً خدا جان.. خدای جان!!


    کمی نسیان هم گرفته‌ام! 

    یادم می‌آید توی یکی از بخش‌های: «می‌شکنم در شکن زلف یار»، خوانده بودم که نویسنده رفته بود دکتر.. گفته بود که وقتی از خواب بیدار می‌شود، معده‌اش انگار پر و سنگین است.. دکتر هم گفته بود ناشتا آب بخور.. بعد دکتر یک چیز های دیگری گفته بود که یادم نمی‌آید.. مهم بودند.. از این تمثیل‌های فلسفی..

    شاید هم حرف دکتر نبود و حرف نویسنده بود..

    نسیان گرفته‌ام.. نسیان!


  • ۱ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • طاهره الف
    • پنجشنبه ۲۵ آذر ۹۵

    حوصله‌ی شرح قصه نیست

    اصلاً این‌طور به نظر نمی‌آید اما واقعاً به سکوت‌ سختی دچار شده‌ام.. چیز هایی که می‌گویم، گاهی نمی‌فهمم چیستند اصلاً! نمی‌فهمم چرا گفتمشان! منظورم فلان است، حرفم می‌شود بهمان در نظر فلان آدم و منِ عاشق بحث، بی‌حوصله می‌گذارم تا طرف توی سوء برداشت بماند!

  • ۱ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • طاهره الف
    • پنجشنبه ۲۵ آذر ۹۵

    بید مجنون

    حنانه گفت بید مجنون ببینم.

    دیدم.. از همان لحظه که پرویز(یوسف کذایی!) خیره ماند به صورت دختر دایی‌اش، ناامیدانه تا آخر ساخته‌ی مجیدی را تحمل کردم!

    حرف خوبی پشت فیلم بود ها، ولی نمی‌دانم چرا هر چی فیلم دیده بودم که درونش یک معلول بود، آمد و جلوی چشمم رژه رفت.. بدترینش هم ستایش.. صدای آن زنک پرستار با دیالوگش!

    حنانه گفت: آیا پند نمی‌گیرید؟

    گفتم: نه!

    گمانم شرطی شده‌ام به مزخرفاتی که دیده‌ام!

    خود به خود حالم از هر قابی که سعی می‌کند یک معلول را به تصویر می‌کشد، به هم می‌خورد.. 

    شرطی شدن خوب نیست. شرطی نباشید!


    + همچنان فکر می‌کنم ساخته‌ی مجیدی یک چیزی کم داشت که مغزم بد جور به آن گیر داده:|

  • ۱ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • طاهره الف
    • چهارشنبه ۲۴ آذر ۹۵

    عقیم

    چند وقت پیش بود.. برای داستانم که بخشیش را داستان یک دختر نویسنده در بر می‌گیرد، رفتم توی فکر که ایده توی ایده بیاورم!

    کمی گیج‌ کننده است، نه؟ 

    به هر حال.. یکهو رسیدم به کلمه‌ی «عقیم».. یاد یک دیالوگ از سریالی افتادم که چند سال پیش از شبکه‌ی دو پخش می‌شد:

    (فردوسی: می‌خواهی عیبت را به تو بگویم؟ تو عقیمی

    مرد: آری، شما از کجا فهمیدید؟ هر چه زن گرفته‌ام بچه‌ام نشده

    فردوسی: همه‌ی ما عقیمیم)

    البته عیناً همین مکالمه نبود ولی حدوداً همین بود!

    و عقیم این‌طوری شکل گرفت.. قصد نوشتنش را ندارم اما قصد فکر کردن بهش را دارم!

    نتایج وحشتناک هستند:)



    + کسی بخواهد، آن بخش از داستان را می‌فرستم


  • ۱ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • طاهره الف
    • دوشنبه ۲۲ آذر ۹۵

    پانتومیم

    گفتم هستم ولی حرفم نمی آید.. سکوتم.. سکوتی عمیق.. خسته ام..

    گفت بیا درباره ی فلان چیز و بهمان چیز سکوت کنیم! :دی


    اصلش همین است.. ساکت شده ام در عین حرف زدن هایم.. خلاصه می گویم.. جدی می گویم.. مفصل توضیح نمی دهم.. یکهو ساکت می شوم و جواب نمی دهم و..

    پانتومیم شده ام.. صامت و پر ماجرا:))


    + گفتا: خموش حافظ..!

  • ۲ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • طاهره الف
    • شنبه ۲۰ آذر ۹۵

    رومی و زنگی

    خواستم بگویم این بحث را دیدی؟ این تمامِ من است:))

  • ۱ پسندیدم
  • ۴ نظر
    • طاهره الف
    • چهارشنبه ۱۷ آذر ۹۵

    چگونه طاهره.الف را پیدا کنیم؟!

    براومده از اینجا و جا های دیگه..

    خوشم اومد و گفتم منم بنویسم:)


    شاید اونی که میگن باهاش به آدم خوش می گذره، من باشم..

    ولی قطعاً اونی که هیچ جا نیست، منم:))


    شاید اونی که عاشق عکس گرفتنه من باشم..

    ولی اونی که قطعاً تو هیچ عکسی نیست، منم:))


    من معمولاً تو هیچ مراسم ترحیمی نیستم ولی اگه باشم اونیَم که گریه نمی کنه.

    و احتمالاً اونی که میون ضجه براش جوک بگید می زنه زیر خنده، منم!

    اونی که وقتی تو ماشین می شینه مدام با چشمای درشت زل می زنه به مردم و جاده، منم! =))

    اونی که موقع صحبت با آقایون غریبه به طور خودکار و خودجوش لحنش سرد و رسمی می شه، احتمالاً منم!

    اگه تو جاده چالوس یهو از شیشه ی پنجره ی ماشین توش رو دیدین و نگاهتون خورد به یه دختر با بدن عجیب و غریب و چهره ی حدوداً ده / پونزده ساله که هندزفری هم تو گوششه، اون منم که یا دارم "لبیک یا حسین ، مطیعی" و یا "تونل کندوان ، یزدانی" رو گوش میدم! این یکی یقین بدونین منم!! =))

    و اگه یه روز از یه دختر چند تا رنگ رو پرسیدین و نتونست تشخیص بده، اون ممکنه من باشم(کور رنگ نیستم) :/

    به طور کل شناختن و پیدا کردن من خیلی راحته.. کافیه یه نگاه (محجوب) به سر تا پام بندازین:|

  • ۴ پسندیدم
  • ۶ نظر
    • طاهره الف
    • دوشنبه ۱۵ آذر ۹۵

    دوش مرغی به صبح می‌نالید

    بیدار که شدم، مدام این شعر توی مغزم تکرار می‌شد و یک آن توجهم جلب شد به صدای خروسی که حتی پیش از اذان هم می‌خواند! 

    دوست دارم جدای از مفهوم این شعر، من هم سخت بنالم.. منظورم ذکر و تسبیح نیست.. منظورم جیغ و فریاد است که خب، نمی‌شود و از این جهت خوش به حال خروس!!

    و دیشب همایون می‌خواند:

    تبی این کاه را چون کوه سنگین می‌کند، آن‌گاه

    چه آتش‌ها که در این کوه، بر پا می‌کنم هر شب

    ...

    مرا یک شب تحمل کن، که تا باور کنی ای دوست!

    چگونه با جنون خود، مدارا می‌کنم هر شب

    ...

    دلم فریاد می‌خواهد، ولی در انزوای خویش

    چه بی‌آزار، با دیوار، نجوا می‌کنم هر شب


    + بالآخره ذکر پریشانی‌ام را باز خواهم گفتـ..

  • ۱ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • طاهره الف
    • يكشنبه ۱۴ آذر ۹۵