رنگ پریده

رنگ پریده

بی طعم، بی مزه، بی رنگ..
دنیای گیجِ مه آلودِ من این گونه هاست.

پیام های کوتاه

۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

چی می‌شد مثلاً...؟!



مغزم... مغزم! دیشب توی تخت اون‌قدر فکر و دغدغه‌ی مختلف توش جمع شده بود که حس می‌کردم سلول‌های خاکستریم شده عین آدامس موزی یک‌ساعت جویده‌شده‌ی نرمِ بی‌مزه‌! حتی برای وبلاگم یکهو اون‌قدر پست و حرف و موضوع پیدا کردم که دلم می‌خواست معجزه شه و پاشم و بنویسم، محضِ سبک شدن این سرِ لعنتی! - که شاید بعد بنویسم‌شون، الله اعلم!

خستگیِ هزاران ساله

خسته‌م، خسته‌. فراتر از حد یک آدم طبیعی خسته‌م. به‌قدر هزاران سال و میلیون‌ها انسان، خسته‌م!

علی، فقط.

احتمالاً قبلاً هم گفته باشم -ینی حوصله ندارم پست‌های قبلیم رو بگردم اما به‌نظرم آشنا میاد حرف‌هایی که می‌خوام بزنم- که «ملت عشق» رو با «جاذبه و دافعه‌ی علی» خنثی کردم! توضیح این‌که کتاب اول از الیف شافاک رو وقتی که می‌خوندم ذهنم همه‌ش می‌گفت یه چیزی این وسط درست نیست -یه چیز و چیزهایی توی عرفان شمس و مولوی درست نیست و نیستن. و کتاب دوم از مرتضی مطهری رو که می‌خوندم فهمیدم همه چیز توی عرفان علی (ع) درسته. (و فقط خداوندگار می‌دونه چه ذوقی کردم وقتی آلِنی -بهتر بگم، نادر جانِ جانِ ابراهیمی- با همه‌ی تعارضش با مذهب، به علی رسید و توی این دریای عزیزِ بزرگِ همه‌چیزتموم، ساحل‌نشین شد.)

 

دلیل عشق قبول است؟!


گفتم که تو این پست راجع به عرفان می‌نویسم. می‌نویسم اما نه حالایی که «حلزون‌های خانه‌به‌دوش» شهید سیدمرتضی آوینی رو تموم کردم.

برای درک خدا، داستان‌نویس شوید!

یکی از راه‌های کاملاً عملی برای درک خدا و خلقتش اینه که داستان‌نویس بشید. یعنی چنان اساسیه این راه که دیگه هیچ نیازی به سال‌ها تفکر و دود شمع خوردن و بحث کردن و خطابه شنیدن و فلان، نداره! می‌خوای به یه آتئیست ثابت کنی خدا هست؟! خلاصت کنم: بحث کردن باهاش فایده نداره؛ بهش پیشنهاد خدایی بده تا هم خالق رو درک کنه، هم خلقت رو! اغراق هم نمی‌کنم.

وبلاگ‌ننویس!


فکر کردم احتمالاً این اسم بامسمی‌تری برای من باشه چون اساساً‌ وبلاگ‌نویس محسوب نمی‌شم؛ در زمره‌ی دمدمی مزاجان قرار می‌گیرم. و یکی از خصوصیات وبلاگ‌نویس بودن این هستش که پایدار و باقدرت و مکرراً صفحه‌ش رو به‌روزرسانی بکنه. در حالی که من یه‌وقتایی هر روز و حتی چند نوبت میام و دستی به سر و روی این خونه‌ی «رنگ پریده» می‌کشم با ذهن «بی‌مار»م! و یه‌وقتایی از این خونه‌ به حدی متنفر می‌شم که اون رو آینه‌ی دق می‌دونم. و یه‌وقتایی هم، مثل هم‌امروز، بعد ماه‌ها میام توش از هیچی می‌نویسم و می‌رم تا ماه‌های بعد! - خدانیامرزه پدر دمدمی مزاجی رو به طور کل!