امروز یکی از خاکستری ترین روز هایی بود که وقتی بیدار شدم، گفتم خدایا عاشقتم! آخر دیروز، بر سر اینکه تنها ماندن در خانه را به تنها نماندن در خانه و آمدن خاله جان، ترجیح می دهم، اعصاب خودم، مادرم و برادرم خرد شد اما خب، خدا امروز باران فرستاد و همه چیز لغو شد و من و خانواده ام مانده ایم با هم! قربان خدا بروم که خودش خرابکاری های ما را تر و تمیز می کند؛ حتی شده باران را می فرستد!