خسته که می شوم ذهنم برای رفع آن، دست به اقدامات خارق العاده ای می زند.

مثلاً برای خودش فلسفه هایی می بافد که تمام عمر حرص ننوشتشان را می خورم! 

خسته که می شوم، دلم یک سررسید گم و گور را می خواهد که تا زنده ام دست هیچ بنی بشری به آن نرسد و من آن قدر تویش از فلسفی بافی های ذهنم بنویسم که بعد ها از من به عنوانی فیلسوفی بزرگ یاد کنند!

البته ذهنم اقدام دیگری هم می کند. مثلاً اغلب اوقات برایم داستان می سازد.